تضاد نور زرد و سطح سیاه
تو که نبودی این ساعتِ دیواری خانه مان هم آرامتر می چرخید عقربه هاشان و ثانیه ها غمگین، غلط نکنم ثانیه ها هم عاشق تو شده اند نینا! و اینچنین باشد که من و تو دست در دست هم و در دست ثانیه ها روی منحنی زمان به روبرو برویم و روبرو از ما بیاید و سوی ثانیه ها برود و کلاً یک رفت و آمد عجیبی باشد و جهت زیاد مهم نیست، حالا تو خواستی از قفا بیا. فقط بیا.
سالهاست که بر بلندای خود ایستاده ام و تو را می نگرم و فکر می کردم چه سخت باشد شاید، اگر بر بلندای تو بایستم و خودم را نظاره کنم والله!! که فکر می کردم شاید اگر ت و بیایی عریضه خالی نباشد و باشد که طویل ترین عرایضم را که بر دیواره های قلبم که نه دروغ است، بر پوسته ی ذهنم عجیب فشار می آورد را برای تو.
و من هنوز برای یافتن حایلی که دیواره ی قلبم را از پوسته ی ذهنم جدا بسازد دست و پا می زنم، باشد که رستگار شوید. که تضاد نور زرد و سطح سیاه یک تشابه است فقط!

