انسان من
دیگر جایی برای ماندن نیست
اینجا ایستاده ام
و انسان من در نزدیکترین فاصله
که ثانیه ای دم نمیزند.
انسان از خویشتن تهی من
که در چهره اش مرگ لبخند میزند
کالبدش از عشق تهی
و نگاهش از آفتاب …
اینجا کانون انجماد است
و من روحی فسرده ام
روبرویم انسان تهی من
و پشت سرم بی کسی
“و تو ای زود آشنای دیریافته!!”
مرا نمیبینی!!…که این تنها شبحی از من است
نگاهم یخ زده است
و آتش کلماتت ای غریبه ی آشنا! مرا ذوب میکند
این منم
با موجی از افسوس در سخنانم
و تبسمی تلخ در چهره ام
و الفاظ تو که مرا به زندان خاطرات محصور میکند
اینک زمان آن است که خود را از ناگفته ها تهی کنم :
ای پیدای پنهان
اینجا من ایستاده ام و قلبی یخ زده
آن دور دست تویی و آفتاب
روشن کن…
این وجود سرد مرده را…
