امروز: چهارشنبه,۱۹ اسفند, ۱۳۸۸

جومونگ و فلاکت ما

شنیدم که جناب مستطاب عجل اکرم! آقای “سانگ ایل گوگ” بازیگر نقش جومونگ در همین یکی دو روز گذشته تشریف میارن تهران و نسبتآ استقبال خوبی هم در فرودگاه و هم در سطح شهر از ایشان به عمل می آید…حالا بگذریم از اینکه اخبار حضور حضرتشان هم نشریه ها و جراید ما را پُر میکند و بگذریم از اینکه بانوی پاکدامن سینمای ایران،سرکار علیه مهناز افشار هم به هتل استقلال تهران مراجعه کردند و عجل اکرم را دیدند و شاید هم غیره،ما که بخیل نیستیم و به فال نیک میگیریم.
فقط یه نکته رو بگم اونهم اینکه: ظاهرآ جمعیت زیادی از مردم ما جلو هتل محل اقامت ایشان جمع میشن و جناب مستطاب جومونگ هم محبتشان گل میکند و از بالای بالکن هتل نسبت به مردم ابراز احساسات روا میدارند و یک جملۀ فارسی که قبلا تمرین کردند میفرمایند و آنهم عبارت از این است که “دوستتان دارم” لابد یعنی I Love You
شاید هم حضرت مستطاب جومونگ در یک لحظه خود را “باراک اوبوما” میبیند که در پایان سخنرانی امسال به فارس فرمودند: “عید شما مبارک”

ـ اما نتیجه: دوستی میگفت من حاضرم قسم بخورم که همه ی اینها برای نژاد زرد ابراز احساسات میکنند..اولآ از نژاد خودشان بی خبرند ؛ ثانیا نمیدانند که دارای چه پشتوانه ی فرهنگی ای هستند.
اگر یکی از آن حضرات میدانست که وارث چه تمدن و فرهنگی است،یا حد اقل یک بار _نمیگویم تاریخهای نوشته شدۀ خودمان_ بلکه همان تاریخ نوشته شدۀ بیگانگان،یعنی “تاریخ تمدن ویل دورانت” را خوانده بودند،آنوقت بزرگواری خود و تاریخشان را در برابر این قصه ها و ادم هایی که اخیرآ تلویزیون ما_به دلیل روی خوش نشان دادن مردم به چین و کره و تایلند . … پخش میکنند_ میشناختند.
ـ باری بگذریم از اینکه هر ملتی دارای فرهنگ و تاریخ خاص خودش هست اما ایرانیانی که تاریخ خود و قصه های عظیم و سرشار از کنش و واکنش شاهنامه را خوانده اند،هرگز دلبستۀ قصه هایی مانند جومونگ نخواهند شد..ولی چه میشود گفت و چه باید کرد؟!!

پ.ن۱: تنفر دارم یه عالمه از این جومونگ و سودانگ و …
پ.ن۲: حالا درسته تنفر دارم ها ؛ اما بانوان بربری این سریالها اصولا بانوان خیلی خوبی هستند برای قشر راننده ، از قدیم گفتند بربری ها آفریده شدند برای راننده جماعت،از نظر جنسی عرض میکنم، حال چرا از قدیم گفتند؟ چون بربری جماعت سفید و لُمبه و بی مو هست! پس راننده جماعت باید دوست داشته باشد…حال بگذریم که بنده بانوی سبزه و آتشین میپسندم :دی و هرچی میخوای فک کن و دوباره دونقطه دی
پ.ن۳: گشتم نبود! نگرد نیست!
همواره معین بودیم یک هومن! الان ازغدی هستیم یک جوان بکر. ـ

+ پیوند ثابت مرداد ۳۰م, ۱۳۸۸ ۱۲ دیدگاه

مهرناز

و علیکم
دوستان عزیزم که به وبلاگ من سر میزنید بدانید و آگاه باشید که بنده دوستکی دارم “مهرناز” نام! این موجود نسخه ی کپی بنده ی حقیر هست بلکه من نسخه ی کپی این جونیور باشم اما نه این موجود نسخه ی کپی من است چون از من کوچکتر است خوب پس من ارجینالم…حالا اینها را چه به شما؟ :D
خلاصه این مهرناز نام عزیز گاهگداری در وبلاگ بنده مینویسه!
همین! فقط اطلاع رسانی بود.
در ضمن در روزانه هایم هم مینویسد.
ارادت،معین هستم یک هومن!

+ پیوند ثابت مرداد ۳۰م, ۱۳۸۸ ۱۲ دیدگاه

تزریق اعتماد به نفس

طب هومن

بدون عوارض

صد درصد تضمینی

هر وقت سیمهای اعصابت اتصالی کرد،هر وقت افسردگی به ریش و هفت جناح بدترت خندید کافیه یک برگ از این اثر هنری رو در آب جوش باز کرده و میل فرمایید…والله یک نگاه کوچک به پرتره ی این مادر بزرگ عزیز،این غبارآلود زمان،این چروکیده ی باطراوت،از نوشخوار کردن کلمات قصار برایان تریسی ها اثر بخش تره…میتونید امتحان کنید..داروی کمبود اعتماد به نفس انسانی،۱۰۰ درصد تضمینی،تحریک قوای جنسی در کوتاه ترین زمان ممکن بدون عوارض جانبی البته پس از مشاهده از علائمی قبیل بیزاری جنسی وحشت نکنید!!!!

به کلینیک ساحلی ما مراجعه فرمایید!
منتظر روشهای درمان دیگر مرضها باشید!!!

پ.ن۱: ایده ی این نت(مطلب) را دنیا صادقی عزیز گفت!!! و درخواستی بود یه جورایی
پ.ن۲: طنز نویس نیستم؛اگه خنک شده ببخشید دیگه
پ.ن۳: گشتم نبود!نگرد نیست!
با آرزوی توفیق برای همه ی طراوت پیشگان جوان
معین ، یک هومن

+ پیوند ثابت مرداد ۲۹م, ۱۳۸۸ ۶ دیدگاه

ارنستو چه گوارا ۹

در این سفرها یک روز مردی را ملاقات کرد
او هم برای آزادی کشورش از چنگ دیکتاتورها
که نوکر آمریکا بودند
نقشه میکشید
اسم آن مرد “فیدل” بود
“فیدل کاسترو”.
کاسترو هم عقیده داشت:
بایست مسلحانه جنگید
چه گوارا و کاسترو با هم متحد شدند
شبها و روزها مبارزه کردند
و انقلاب کوبا را به ثمر رساندند
نوکران آمریکا را بیرون کردند
و حکومت کشور را به دست مردم کوبا سپردند
فیدل در کوبا ماند…
اما چه گوارا…
ادامه دارد…
+ پیوند ثابت مرداد ۲۶م, ۱۳۸۸ ۱ دیدگاه

یک خاطره

عصر دیگر یک چهارشنبه ی تابستانی بود…رزوی غمگین که با پدر در پارکی دور افتاده و پرتی قدم میزدیم..داشتیم آهسته میرفتیم و پدر بلند بلند زمزمه میکرد که:
نگاه کن که نریزد دهی چو باده به دستم – فدای چشم تو ساقی به هوش باش که مستم
نه شیخ میدهدم توبه نه پیر مغان می – ز بس که توبه نمودم ز بس که توبه شکستم
و درست در همین لحظه بود که نفهمیدم صدایی سردو غمگین،اما نرم و لطیف از کجا بلند شد و گفت:
- چیه حاجی؟تو هم مثل من رانده از یار و دیاری؟!
این طرف،آن طرف با نگاهی جستجوگر دنبال صدا گشتم؛ناگهان در حاشیه ی دیوار،پشت دکه ی نگهبان و روی یک نیمکت دختری زیبا و جوان و شیک پوش با لباسهایی که نشان میداد از خانواده ی ثروتمندی ست،دیدم…دروغ نگویم،یکه خوردم و شاید هم چند ثانیه ای خشکم زد که دختر جوان ادامه داد:
- چی شده حاجی؟به من نمیبینی که با آدم ها هم صحبت بشم؟
پیش رفتیم،روی نیمکت نشستیم و پدر گفت:
- چرا،چه طور نمیبینم،برعکس دنبال یک هم صحبت میگشتم،مخصوصآ صحبتی که حضورش بهشت هم باشه!!
بیدرنگ گفت:
- اما من…نگاه کن حضورم جهنمنه!!!
و بعد یک لوله ی باریک شیشه ای که بر سرش حقه ی گردی هم چشبیده بود،نشان داد که فهمیدم منظورش این بود که شیشه میکشیده!
لحظه ای سکوت بین ما حاکم شد و بعد دختر جوان رو به پدر کرد و گفت:
- چرا نمیگی این چیه؟چرا نمیگی حیف تو نیست این چه کاریه میکنی و …
- پدر با لحنی غمگنانه،دستی بر روی شانه ی او گذاشت و با نگاهی تیز به او گفت:
- چون من یقین دارم که تو خودت بهتر از من میدونی که داری چی کار میکنی!! چون تجربت از من بیشتره..خیلی بهتر از من سود و زیان این عمل رو میدونی!!!خوب…حالا ول کن این حرفارو..چه جوری دودشو در میاری؟کو یکی دو پکی بده ببینیم چیه؟!!
دختر نگاه عمیقی در عین حال شرمندگی کرد و گفت:
- متاسفم حاجی،دو صوت داشتم تموم شده!!!
پدر گفت:
- همیشه همینطور بوده…اگه کنار ساحل قدم بگذارم،دریا آبش خشک میشه!!
دختر گفت:
- قول میدم چهارشنبه دیگه میام همینجا،امیدوارم ببینمت…
و گذشت…!
اما هنوزه که هنوزه اون چهار شنبه ی چهار مراد نیموده….!!

پ.ن: این خاطره امیدوارم بد آموزی نداشته باشه

+ پیوند ثابت مرداد ۲۳م, ۱۳۸۸ ۲ دیدگاه

:-<

برای دوستی که دلش گوشه گیر بود و بنده را متحول کرد!

اگر چه هر وقت سخن از عشق به میان میاید،معمولا جوانان بی درنگ رابطه ی بین انسان و س٪ک٪س در آن جستجو میکنند.حال آنکه عشق دارای دو بعد وسیع خاکی و افلاکی ست و هر بعد آن هم به وسعت فاصله ی بین زمین و آسمان دارای جنبه ها و جلوه های گوناگون است.
به قول “اریش فروم” در کتاب “هنر عشق ورزیدن”،عشق خود دارای مرز و حد معینی ست و چنان نیست که از وجود عرض و طوا و ارتفاع در عشق خبری نباشد؛مثلا وقتی گفته میشود که پسری جوان،ینی بین ۱۵ تا ۲۵ سال؛زنی میانشال و جا افتاده که بیش از ۳۵ تا ۴۵ سال است دوست دارد؛هر عقل منطقی خواهد گفت که رابطه ی عشق،رابطه ی منطقی و عاقلانه نیست!! و یا به عکس اگر دختری جوان که کمتر از ۲۵سال دارد،مردی میانسال را که احتمالا موی سر و صورتش هم سپید است،دوست داشته باشد؛باز گفته میشود که رابطه ی چنین عشقی غیر عاقلانه و غیر منطقی است
اما
خیلی ها را عقیده بر این است که عشق این حرفها را نمیشناسد؛عشق را مرز و حد و حدودی نیست! عشق با عقل نه تنها هیچ رابطه ای ندارد بلکه دشمن خونی همدیگرند و چه و چه….
و تو:
وقتی در دنیای خود آگاهانه گام بر داری؛وقتی توجه کنی که هر یک از ما تنها یک دفعه از نعمت حیات بهره مند میشویم و این نعمت کوچکی هم نیست؛وقتی بنا هست که تو پس از ۲۲ سالگی،سالهای زیادی را بگذرانی آن وقت به این نتیجه خواهی رسید که: توئه دختر ۲۲ساله که ادعا میکنی مثلا فلان مردی را که جای پدرت است دوست داری؛نه تنها حرفی کاملا کودکانه ست که اشتباهی ست بس بزرگ!!!!
میگویی چگونه باید فهمید اشتباه است؟!
خیلی ساده ست!!
گفته میشود وقتی نمیتوانی  حقیقتی را از اشتباه تشخیص بدهی بهترین راه “اجماع قوم” است!یعنی به اکثریت مراجعه کن! من یقین دارم که از پدر و مادر و عمو و عمه و خاله و دایی گرفته،تا همه مخاطبان تو…تو را برای چنین تفکری محکوم میکنند! میگویی نه؟ بپرس!!!

امید پیروزی ات! معین هستم یک هومن

چرا؟پاسخ دهید…

ـ به نظر من جوان تر ها مسئولیت سنگین تری دارند و اگر در نظر بگیریم که دنیا را جوانان میسازند آن وقت به اهمیت بیشتر این مهم پی میبریم.
ـ اینکه یک جوان دنیا را چگونه میبیند خیلی مهم است؛یعنی جهان بینی،خوشبختی و بدیختی هر انسانی رابطه ی مستقیمی با جهان بینی او دارد.
به عنوان مثال:
در نظر بگیرید که دوست جوان شما همین الان وارد اتاقی میشود که شما ساعتی قبل در آن اتاق نشسته و دارید تلویزیون نگاه میکنید؛دوستتان با توجه به زن گوینده بی درنگ میگوید: “آه،اینو نیگاه..دستای پیر و چروکیدش خیلی زیباست که اون رو برهنه هم کرده؟!!”
شما دوباره به تلویزیون نگاه میکنید…آنقدر که دوستتان میبیند شما زشت نمیبینید؛با خودتان میگویید:”درست است گوینده زن مُسنی ست اما لایق این همه انتقاد نیست!!”
دوباره چند دقیقه بعد…گوینده ها عوض میشوند؛دوست شما هم در این فاصله از اتاق خارج و دوباره وارد میشود؛باز مجددا به زن گوینده ی دیگر با همان لحن میگوید: “این یکی خودشو به چه روزی درآورده!!چرا اینجوری کرده؟اه اه اه”
شما ایندفعه که به تلویزیون دقت میکنید،میگویید: “نه،این مشکل دوست من است،او نه تنها آنقدر زشت نیست بلکه زیبا هم هست!”
بعد:
می اندیشید! راستی زشتی ها و زیبایی ها چگونه انتخاب میشوند؟ با خودتان میگویی چرا یک اثر هنری به نظر یکی زیبا و به نظر دیگری زشت به نظر میرسد؟و یا چرا یک منظره ی طبیعی برای بعضی زیبا و برای عده ای زشت است؟و همچنین چرا یک نظر به نظر یکی زیبا و به نظر دیگری زشت است؟راستی چرا؟!!
من خود پاسخش را میدانم و خواهم نوشت…اما تا آنوقت شما بگویید چرا؟

مرا بر صلیب پاک اندام عریان خویش بیاویز…

در سرزمین تنهایی روح من هیچ زمزمه ی آشنایی به گوش نمیرسد.در آسمان تیره ی وجودم پرنده ای پرواز نمیکند.گویی در آتشکده ی وجودم همه خدایان غروب کرده اند و مرا به دستهای سرد نسیان سپرده اند تا همراه باد ساز فراموشی را بنوازم.در کلیسای عمر من نوای هیچ ناقوسی مرا از این مرگ خاموش بیدار نمیسازد.راهبه های عشق را مرا ترگ گفته اند و من را به سرزمین تنهایی گذشته ی خویش طرد میکنند.
دستهایم را در طلب نوازشی آشنا به سوی اندام عریان مسیح بلند میکنم ولی او نیز با سر انگشتان لرزان خویش مرا به سمت صلیب تنهایی هدایت میکند.صلیبی که سالهاست هر شب در این کابوس تلخ آن را بر فراز تپه های قتلگاه خویش نظاره میکنم که سرنوشت مسیح را برایم بازگو میکند.
کدامین ناقوس بلند مرا از این خواب بیدار خواهد کرد؟
کدامین مسیح رمز مرگ را به من خواهد آموخت؟
کدام راهبه درس عشق و زندگی را به من یاد خواهد داد؟
و کدام کشیش انجیل پاک مسیح را با زمزمه ی آشنای خود برایم بازگو خواهد کرد؟
آری؛ تو برایم آن مسیح پاکی هستی که اندام عریان مرا بر صلیب زندگی خواهی آویخت و با زمزمه ی دلنشین خود انجیل را برایم بازگو خواهی کرد و رمز عشق را به من خواهی گفت.
تو آن مسیحی هستی که سرنوشت عشق پاک مریم را در میلادی دوباره بر من گوارا خواهی ساخت.
مسیحا! تنها نامی من باش و مرا از این یاس جانگداز برهان.وجود مرده ام را بر صلیب زندگی بیاویز.انجیل را برایم بازگو کن و “مرا بر صلیب پاک اندام عریان خویش بیاویز” تا رسم زیستن را در معصومیت بی گناه تو خلاصه کنم و از ژرفای وجود خویش فریاد برآورم که دوستت دارم…

پ.ن مسلمآ مسیح،انجیل،راهبه،کشیش و … نماد هستند. ـ

ارزش و ٪باک٪رگی٪

افصح المتکلمین سعدی بزرگ در مجموعه مواعظ خود غزلی دارد که تکلیف خیلی چیزها و خیلی آدمها و عقیده ها و… را روشن میکند:
تن آدمی شریف است به جان آدمیت – نه همین لباس زیباست نشان آدمیت
اگر آدمی به چشم است و دهان و گوش و بینی – چه میان نقش و دیوار و میان آدمیت
به حقیقت”آدمی” باش وگرنه مرغ باشد – که همین سخن بگوید به زبان آدمیت
رسد آدمی به جایی که به جز خدا نبیند – بنگر که تا چه حد است مکان آدمیت
به این ترتیب وقتی گفته میشود فلانی جوان است،پیر است یا اهل حق،یا نه درویش است و اینجور صفتها،همه ی اینها زیر مجموغه ی آدم بودن،انسان بودن و تلاش کردن برای رسیدن به انسان کامل است.
مَثل تقریبا سائری وجود دارد که میگوید: ملا شدن چه آسان،آدم شدن چه مشکل!!…حالا این نوشته با شعر شروع شد بهتر است یکی دو بیت هم از حضرت حافظ بیاوریم که فرمود:
سینه مالامال درد است ای دریغا مرهمی – دل به تنهایی به جان آمد خدا را همدمی
آدمی در عالم خاکی نمیاید به دست – عالمی دیگر بباید ساخت و ازنو آدمی
و مخلص کلام اینکه: در پرتو آدم بودن است که همه چیز معنا پیدا میکند و برای دختران ٪باک٪رگی٪ و ب%کارت میتواند امتیازی در جامعه ی و فرهنگ اسلامی-ایرانی باشد و نشان دهنده ی اینکه فلان دختر از نظر &&س%ک%س&& کمتر بهره برداری شده که همین خود اگر چه به نظره عوام،پدر مادرها ی سنتی-مذهبی و انسانهای متعصب میتواند امتیاز و ارزش باشد.ولی از نظر من و آنانی که زیر و بم احساسات،عواطف و &&س%ک%س&& را میشناسند و دوست دارند هر کار و عملی را درست انجام دهند و از &&س%ک%س&& بهره کامل و کافی را ببرند،”نه تنها ب%کارت و ٪باک٪رگی٪ امتیاز و ارزش نیست بلکه یک کمبود و عدم رشد کافی هم میتواند به شمار آید” !
عوام الناس و علیلان ذهنی برای انتخاب زن جمله ای دارند که شنیدنی ست،میگویند: اگر به غذا اهمیت میدهی،زن تبریزی و ترک را انتخاب کن؛ اگر به آداب و معاشرت،زن ژاپنی؛ اگر اهل شب نشینی در جهنم و منقل و دود و بساط و غیره هستی،زن کرمانی؛ و اگر هم اهل رختخواب و هم بستری هستی،با زنی تن فروش ازدواج کن ! :-<
این جمله اگر چه یک شوخی بیشتر نیست،اما حقیقت بسیار تلخی را در بر دارد. طبیعی است که یک زن تن فروش در بستر به مراتب موفق تر از دختری آفتاب مهتاب ندیده است که با%کر%ه هم هست.نتیجه گیری اینکه ارزش و امتیاز رو نیاییم به پست ترین نقطه ی بدن و محل دفع فوضولات تعریف کنیم…دیدمان را باز کنیم و از نظر لذت و زیبایی تعریف کنیم….
و آخرین حرف هم اینکه همه چیز در این دنیا نسبی ست و بستگی به این دارد که چه میخواهیم؟چه میکنیم؟و در کجای تاریخ و جامعه ایستاده ایم؟!! وگرنه همه ی این حرفها،فقط میتواند حرف باشد..والسلام
پ.ن: برای جلوگیری از ققییللتترر شدن مجبور بودم بعضی کلمات را عجق وجق بنویستم.

+ پیوند ثابت مرداد ۱۹م, ۱۳۸۸ ۲ دیدگاه

در مورد جایگاه زن

در اساطیر چینی خوانده ام که وقتی در روز ازل خداوند انسان را از خاک و گل آفرید و احتمالا از روح خود در او دمید،متوجه شد که بیش از حد زیبا و خوشگل و چشم نواز شده است؛پس او را دو شقه کرد و یکی را به “جابلقا” و دیگری را به “جابلسا” پرتاب کرد.
چینی ها عقیده دارن که انسان در تمام طول عمر خود به دنبال آن نیمه ی گمشده ی خویش است،و بعضی از فلاسفه ی چینی هم عقیده دارند که آن نیمه گم شده زنی است که هر انسانی باید در پی آن باشد تا به بوسیله ی او کامل شود.
این قصه به هر صورتی که باشد آنچه در طول تاریخ اهمیت داشته و دارد تساوی کاملا هماهنگی ست که زن و مرد با هم داشته و دارند.
اگر چه با نگاهی دقیق تر به این نتیجه میرسیم که زنان همیشه نقش مهمتری داشته اند و دارند و احتمالا به همین دلیل بوده و هست که مردها با توجه به قدرت بدنی،همیشه خواسته اند خود را برتر بدانند یا جایی که تاریخ صده های بسیاری را با نام مرد سالاری میشناسد و در ادیان گونانون،اغلب خدایانی که از اهمیت بیشتری برخوردارند به صورت مرد مجسم شده اند و هرگز پیامبری به صورت زن ظهور نمیکند و حتی در دین اسلام،از خداوند به عنوان مرد یاد میشود و داریم: قل هو الله احد!! نداریم قل هی الله احد (دونقطه دی) ـ اگر چه ظهور اسلام زن را از حضیض ذلت و خواری به اوج عزت هدایت میکند(با توجه به زمان) ؛ دیگر اجازه نمیدهد که اعراب بدوی زنان را زنده به گور کنند و یا مادرانی را که دختر زاییده اند به همراه دختر تازه به دنیا آمده شان در زیر انبار خاک مدفون کنند.
اما با همه ی اینها هنوز انگار از آن سنت بدوی در ذهن علیل خیلی ها چیزهایی باقی مانده است،چرا که هنوز هم در گوشه و کنار جامعه بشری میبینیم و یا میشنویم که انگار حاضر نیستند برای زنان همان حقوقی را قائل باشند که برای مردان! ـ
میشنویم که زنان را تنها در آشپزخانه های منازل یا برای “هم بستری” میپسندند و دوست دارند که دست دختران جوان به جای قلم ودفتر،سوزن و جارو باشد.
هنوز هم در بسیاری از جوامع اسلامی و غیر اسلامی هستند مدنیت هایی که برای زنانشان حق رای قائل نیستند یا حتی برای دخترانشان شناسنامه ندارند.
ـ هر چه باشد تمدن در آستانه ی قرن سه هزار اجازه نمیدهد که انسانها برای هم نوعان خود،برای جامعه،اقشار،اقلیتها،رنگین پوستان و … تبعیض قائل شوند.
ـ حقوق،آزادی و برابری و برادری فریادی است که بیش از یکهزار و چهارصد سال پیش از دامن فرهنگ “ایرانی” برخاست و امروز هم باید مثل خورشیدی در آسمان بدرخشد.

پ.ن:
جابلقا و جابلسا: مشرق زمین و مغرب زمین
یه یارویی ازدواج کرده جدید و ذلت را به معنی کلمه پذیرفته،اومدم یه چیزی بنویسم واسه این خواستگاری و اینجور سنتهای نکبتی و گه اما یه چیز دیگه شد
مخلصیم – معین هستم یک هومن – هر چه هستم این هستم – اهمیت که ندارد ~ بگو که من مستم :D


طراحی پوسته: هومن معین
به قدرت: وردپرس فارسی.
Copyright 2004-2010 All Right Reserved
تمام حقوق محفوظ است 1389 - 1383
بهترین کیفیت تصویر 1024 در 768