امروز: چهارشنبه,۱۹ اسفند, ۱۳۸۸

سودای تو را بهانه‌ای بس باشد

آبان ۵م, ۱۳۸۸ | ۲۴ دیدگاه | موضوع دست نویس, هومن معین

من برای تو یک کروات ِ بنفش رنگ روشن با رگه های آبی کنار گذاشته‌ام بانو!
که هیچ کس، هیچ وقت دیگر از از ابتدای سال تا انحنای حال، حلالت می‌کنم یا نمی‌کنم هم واژه‌ای است بانوی من!
گریه نمی‌کنم که نمی‌کنم که گفته‌بودمت یکبار که اگر در حول تو بچرخم با شعاع معلوم و مرکز نامعلوم، اینم که اینم، که نه اینم.
من از “همان اول ِ تو” تا “همین اول تو” عاشق ترتیب حروف الفبا بوده ام بانو! از الف تا یای که به واژه سوگند که هیچگاه نفهمیدم، شتاب یعنی چه؟ و “آن” یعنی چه؟ و سینه های مهاجر که نه کبوترچاهی‌اند و نه فضاپیمای آتلانتیس یعنی چه؟
من از سینه در هراسم بانو، که وسیع است و منقبض. که دشت است و سایه‌سار درخت هم که باشد، قفل می‌شود بانو و من نه کارآگاه گجت‌ام نه آقای طی‌الارض. همین که واژه کم می‌آید کتاب است. مدلّلات رابعه هست. دلایل منطقی برای هرچهارتایمان.
واژه را خوب می‌شناسم بانو. طماع است و حیله‌گر. به خانه‌ات می‌آید به قصد لذت و جامه‌‌ات می‌برد به قصد قربت. واژه‌های مشدد. واژه‌های معرب. گاف و چاچ و ژاژ و پاپ که در دل عریان تو صبر می‌کنند بانو!
من صبورم لیلا! نه آن‌سان مجنون که مکنون و نه این‌سان دلبسته که مرهون.
رهن می‌کنم دلم را با پیش و از پس با مشتی خار و خس که حیات هم لذتی‌است رنج‌آور. می‌نوشمت شیوا! با خوابهایم که سیر واژه‌اند و هجوم اعداد و قسم به سیمای منبسطت مینا که شورم و شور و می‌نویسمت اگر راهی بماند جایی باز هنوز!
آقایان و خانمها! من برای شما یک دستگاه کروات بنفش با رگه‌های مجهول کنار گذاشته‌ام که لباس مجلسی بپوشید و برقصید و با کتفهای بی‌ضحاک زیر بلندترین آبشارهای جهان دوش بگیرید.
“افتاده از ذهن” به چشم می‌افتد و “افتاده از چشم” به دل و “افتاده از دل” را تدبیر نیست که کیست؟ من یک عدد “لاجرم” هستم آقایان که “شورم و شیدا” و “لولم و پیدا” که از ثری تا به ثریّا مال کتابها هم که باشد دلخوش می‌کند رفقا را چند روزی که دوش بگیرند با کفشهای واکس زده زیر داغ‌ترین آبهای نمره‌های محدود.
من به شما می‌بالم آقای خداوند و از شما که” یاقوتها را در پوششی نرم هم سرخ و زیبا هم آبداری” پیچ می‌خورم و تاب می‌خورم و سودا می‌شوم. من شما را دوست دارم آقای خداوند و از شما ممنونم که همه چیز را می‌دانید و من اگر زارم، یا سرخودم یا طبیب کژفهم برایم فرستاده‌اید آقای مهندس که تمام اهرام از شماست و دایره‌ها که الحق با چهارگوشهای مستطیلی متفاوتند هم کفاف ما را نمی‌دهند این روزها.
من از شما جهت می‌گیرم چای‌های نیم قلمی‌سیلان، به جان مادرتان مرا دریابید و به من پیشنهادهای بی‌شرمانه بدهید. من نقش خود را نمی‌دانم. مگر قرار نبود که در صحنه‌ی اول فیلم بیایم کنار چهارراه بیایستم و ثانیه‌های چراغ قرمز را تا ۵۹ بشمارم و بعد دوربین به سمت کوههای دور برود و موسیقی لهستانی پخش شود، پس چرا سنگ به شیشه‌ی قطار زبان بسته می‌زنید؟ اگر خانواده ندارید حداقل به فکر زن و بچه‌ی مردم باشید که نه طی‌الارض می‌دانند چیست و نه دلار و ارز. به جان مادرم من زخم خورده‌ام و تیری که از تو هست، مرا یک “لاجرم” ساخته است خرگوش من! لبخند بزن تا که جهان پر ز خر شود!
به قلم “یک دیوانه”!
پ.ن:ما را سری ست با تو که گر خلق روزگار
دشمن شوند و سر برود
باز همان خریم!

دیدگاه شما 3 views, 1 so far today |
برچسبها:
  • No Related Post

۲۴ نظر

*

* (بقیه نخواهند دید)


طراحی پوسته: هومن معین
به قدرت: وردپرس فارسی.
Copyright 2004-2010 All Right Reserved
تمام حقوق محفوظ است 1389 - 1383
بهترین کیفیت تصویر 1024 در 768