امروز: پنجشنبه,۲۰ اسفند, ۱۳۸۸

در منحنی زلف ِ تو آشفته ترینیم

دی ۲۱م, ۱۳۸۸ | ۲۶ دیدگاه | موضوع دست نویس, هومن معین

و راوی گفت: عشق از ریشه خراب است. سفر از این خرابات مغان به آن چاه. صعود از آن چاه تا گونه های زلیخا. راه مرو رنجه مشو با طعم تربچه نقلی . با آن جاکلیدی به شکل قلب که یکی برای خودش خریده بود یکی برای لیلا. تن زار و دل ریش. آویخته از هر منحنی. صعودها تا لب بام و بوسه بر آسمان و حرکت های افقی نیازمند زمین و تقابل آدمیان و چه سخت.
همیشه یک جای عشق خراب است و خرابات مغان تنها یک بهانه هست برای سودای نارنجی رنگ تو که وقت غروب دست ها در دست هم و لذتی که گردش خون بی محابا هی پمپاژ میکند به قلب و شادمانی. ایراد نه از زبور داوود است و نه از انجیل عیسی. انتگرال سطح زیر منحنی اش یکجورهایی لنگ میزند. باید خطی تر از این میبود لااقل یا اگر اینقدر انحنا دارد مولفه ی افقی اش را حذف میکردند این همه رسول دانا که کتاب آوردند و زمین را آباد کردند. این وسط خرابات مغان تنها یک بهانه بود برای چاپ کتابهای آنچنانی و اشعار اینچنینی. من هم اکنون ۹۹۹ دست دارم همه از جنس همان که قبلا برایت تعریف کرده بودم. یک دست به ما روانه کن تا عندلیبت شوم. هزار دستانت شوم. آشفته تر از این که بایدت شوم. اصلا این خرابات مغان اگر واقعاً نور خدا دارد چرا مسقفش نمی کنند و باطری خورشیدی کار نمیگذارند این همه عارف بیکار که انرژی خدا را ذخیره کنند و پایپینگ کنند داخل محوطه خرابات مغان و همه بیایند و زبور بخوانند و تمرکز کنند در سکوت و سکه هوا کنند و چوب بومادران بشکنند و اعتدال بهاری و پاییزی را به مساوات بین آدمیان تقسیم کنند تا اینهمه مردم شب یلدا فخر ِ زمان را نخورند و باد نکنند و نفخ ننمایند.
وقتی میگویم یک جای عشق خراب است همین هاست دیگر سانتیاگو!. و گرنه فکر کرده ای ما بعد از بیست سال و اندی با عشق دشمنی داریم خواهر! اینهمه چاه برای چه بوده است اینهمه سال. تاریخ از ریشه چهارتا چهارتا گل میخورد. دفاع آنچنانی ندارد. زلیخا اگر بدشانس بود و به جای یوسف، شیر از چاه می آمد بیرون و به تمام خرگوشهای جهان میگفت که من تصویر آن شیر دروغین نیستم و زلیخا را می بلعید که اینهمه خریدار نداشت.
تصویر تو دقیقاً در روحم میزند و موسیقی کلام تو دقیقاً به سیستم مهندسی سمپاتیک پرده ی صماخم میزند و من روی زمین ولو میشوم و خواب سالهای دور را میبینم که زنی از من بیرون می آید هی و تمام سمبلهای آشنای عشق را در حوالی ناف ِ من حک میکند و هی مدادش نمینویسد و او نوک مدادش را تفمالی میکند و نقشی از گوزنهای بیشاخ و اسب تک شاخ روی سینه ی من میکشد که یعنی نطفه ی عشقی که شوخی شوخی در سینه ی من کاشته ای دارد درخت میشود و ریشه دوانده در تمام ِ من و ساقهای به هم زده به کلفتی ِ تاریخ و برگهایش دارد دهمین سال را میریزد. میوه هایش همه تو. اینگونه که میگویی یاد سیاوش میافتم که درخت تاک دارد و روی سینه اش هر ننه قمری عشق میشود و میرود آن بالا و آسمان را میبوسد و میپوسد که میگوید نمیپوسد و میگفت میوه هایش قسمت هر خم و ناخمی میشود. این میوه همان مولفه ی افقی است سانتیاگو. تقابل زمین با زمین. تقابل ِ تن با آدمیان.
کاش منحنی دوست داشتن ات فقط مولفه ی عرضی داشت. کاش فقط مثل خیال تو که نامحدود است و این جهت و آن جهت نمیشناسد و سر میکشد و میرود آن بالا بود سانتیاگو! حالا بیا و از نزدیکترن سلول ِ معصوم در من رخنه کن. مرا باز کن و روی نعش باز شده ی من شطرنج بازی کن و روی لوزه المعده ام چهارنعل بتاز رفیق.
همیشه در یونان باستان دعوا بر سر تو بوده. در صفحات میانی دیوان حافظ هم صحبت از تو بوده. شمس که سرتاسر تو بوده. دربار قاجار جور دیگری از تو رایج بوده. دیوارهای عجایب، همه تصویر تو بوده. خانه های زیر درخت و درخت های محوطه ی خانه و جنگلهای گم، به سوی تو بوده. و تاریخ اگر کمی باهوش تر بود اینسان نبوده شهر من اینسان که هست.
با یاد تو کمر به کمر شده ام. دست در گردن که می اندازم سوت میزند این داور ناکس که خطاست. همه ش تقصیر قوانین جدید فیلاست. بلد نیستند صحنه ها را به دقت سوت بزنند. باید بیشتر از اینها دوره ببینند. حداقل داوری را باید یک مدت جمع کنند. تو نترس هرکی به هرکی نمی شود. اگر میشد که اینهمه تاریخ تکرار نمیشد و همیشه همه جا نام ِ تو بوده. من در دایره ی نام تو هی چرخ میخورم و روی شش ضلعیهای منتظم حروف نام تو را امتحان میکنم که ببینم اگر ترکیب اسم تو با عشق جور در می آید در جنگلهای آفریقا در آغوشت بکشم.
جوانتر که بودم رفیقی داشتم که خیلی وقت است بی خبرم که کجاست و چه میکند. آدم عجیبی بود. نه عارف بود و نه فیلسوف. کتاب نخوانده بود آنچنان. آرام بود و کم حرف. نوشابه نمیخورد و به تخم مرغ به هر شکل ممکن از املت و نیمرو بگیر تا آبپز حساسیت داشت. به زنان زیبا علاقه ی خاصی داشت. در زلزله ی ازمیت ترکیه آنجا بود و زنده. در حمله ی مسلحانه به فروشگاه زنجیره ای استانبول تیر به بغلدستیش خورده بود. ایتالیا و کرواسی را قاچاقی رفته بود ساعتها در آب و شلوار تا زانو بالا کشیده. در جنگهای داخلی آلبانی زیر رگبار گلوله بود و زنده. سر از دریای مدیترانه و قبرس و دعوای قماربازان نیکوزیایی و کشتی در آورده بود و از جنوب ترکیه از شهر “وان” برگشته بود و چهار سال طول کشیده بود. آدم خوش تعریفی بود و لاف نبود و وسط حرفهایش هی میگفت: جون هومن نمیدونی چه صحنه ای بود. میگفتم: تو آدم عجیبی هستی علیرضا. میگفت: یعنی چه؟. میگفتم هیچی ادامه بده. از دختران رومانیایی میگفت که از شانزده سالگی مجوز کار دارند و از همخوابی هایش. هیچ وقت نمیدانست عشق یعنی چه و فقط گاه گاهی از حس هایی که از همخوابی اش با یک دختر قبرسی داشت و میگفت: آرزو داشتم آن شب یا تمام نشود و یا صبح چشم باز نکنم. میگفت: مرگ همین است دیگر. نه هومن؟ میخندیدم و میترسیدم. نمی دانستم. میگفتم تو رفیق فابریک پائولوکوئیلو هستی علیرضا. می توانی یک شبه متن آخرین کتابش باشی و باز می گفت: یعنی چه؟ عارف بود و مجهول. عاقل بود و معلوم.
دلم خرابات مغان می خواهد و نور خدا و شیرهای غرنده ی آفریقای جنوبی و یک پیاله از انگور فاسد که چند شب مانده و یادمان رفته بنویسیم: لطفاً نی را از اینجا وارد کنید. شاید رفتم ژوهانسبورگ. می گویند بازار کارش خوب است این روزها. شاید هم رفتم سواحل برزیل برای دکتربازی. من برای تو یک دعوتنامه ی تاریخ گذشته میفرستم. تو اگر مست شدی، یک یک. تو هم بیا.تو هم بیا و دستت را بده.

چاشنی: GIPSYKING~Monta

دیدگاه شما 4 views, 1 so far today |
برچسبها: , ,
  • No Related Post

۲۶ نظر

*

* (بقیه نخواهند دید)


طراحی پوسته: هومن معین
به قدرت: وردپرس فارسی.
Copyright 2004-2010 All Right Reserved
تمام حقوق محفوظ است 1389 - 1383
بهترین کیفیت تصویر 1024 در 768