امروز: چهارشنبه,۱۹ اسفند, ۱۳۸۸

ارنستو چگوارا

قسمت اول)همه ی بچه های آمریکای لاتین ارنستو چه گوارا را میشناسند،مردی را که همه بچه های آمریکای لاتین را میشناخت.مگر او که بود؟چه میکرد؟و چه میگفت؟که بچه ها دوستش داشتند و بزرگها به خونش تشنه بودند؛بزرگهایی که فقر بچه ها از ثروت بادآورده آنها بود.
قسمت دوم)ارنستو چه گوارا پزشک بود،پزشکی که مردم را دوست داشت و شب و روز بدون هیچ چشم داشتی در چهار دیواری مطب خود،بیماران را معالجه میکرد.او عقیده داشت که از این راه به کشورش آرژانتین و هموطنان فقیرش خدمت میکند و امیدوار بود که با چنین خدمتی میتواند ریشه بیماریها را بخشکاند تا دیگر کسی را در پیرامون خود بیماری نبیند.
اما هر چه درمان میکرد،هرچه قرص و شربت و سوزن میداد،باز روز به روز بیماران زیادتر میشدند و شمار مرگ و میرها بالا میگرفت.
قسمت سوم)چه گوارا در فکر بود و سر انجام به این نتیجه رسید که دردهای مردم با دوا درمان نمیشود که ریشه ی این دردها در بچه ها نیست،در بزرگها نیست،در اجتماع است،در اجتماعی که او و میلیونها نفر دیگر زندگی میکنند.آخر کدام دارو؟کدام شربت؟کدام سوزن؟گرسنگی را معالجه میکند،بد غذایی را درمان میبخشد و نداری را از بین میبرد.بی گمان دارویی هست؛اما نه این داروهای مسکن.باید داروی موثری پیدا کرد!!
قسمت چهارم)پزشک مطب نشین از چهار دیواری کوچک خود بیرون آمد.کوله باری پر از کتاب به دوش انداخت،گیوه هایی به پا کرد و راهی مطب بزرگتری شد،بسیار بزرگ بودو حدودش از مرزهای آمریکای لاتین هم میگذشت.از این شهر به آن شهر،از این ده به آن ده،گپی با این،گفتگویی با آن،نشستی در کلبه ی سرخ پوستی،گفتگو با کودکی شیطان و در همین سفر ها،آنقدر نبض مریضها را گرفت که مرض واقعی را پیدا کرد.مرضی که درمانش زیاد هم آسان نبود.
قسمت پنجم)چه گوارا به این نتیجه رسید که همه ی آن بیماریها از یک مرض ناشی میشود،مرضی که زالو وار،خون یک یک آنان را می مکد و هزاران بیماری دیگر دچارشان میسازد.مرضی که اسمش “سرمایه داری” است و میکروب آن،سرمایه دار است.نه یکی،نه دوتا،هزارها…که بیشترشان ساکن آمرکا بودند ولی به کمک ایادی خود همه ی ثروت این مردم را به غارت میبردند.در حالیکه خود مردم بر روی گنجهای سرزمین شان از بی چیزی و نداری میمردند.
قسمت ششم)برای از بین بردن مرض بایست میکروب را نابود کرد،برای از بین بردن سرمایه داری،بایست سرمایه دار را از میان برداشت!چه گوارا با این اندیشه دست به کار شدمرض را یافته بود:”سرمایه داری“!میکروب را پیدا کرده بود:”سرمایه دار“! اما دارو؟ آیا با شربت میتوانست این میکروب را درمان کند؟ آیا با سوزن میتوانست؟ آیا با قرص میتوانست؟چه گوارا شب و روز در همین فکرها بود.
قسمت هفتم)نه،اینجا دیگر شربت و سوزن و قرص فایده نداشت.اینجا دیگر درمان به کار نمیامد.اینجا بایستی مبارزه کرد.مبارزه بر ضد دشمن؛دشمنی که دزد هم بود و به زور و دوز و کلک ثروت میلیونها مردم را غارت میکرد.دشمنی که به صغیر و کبیر رحم نمیکرد و هر نغمه ی مخالفی را با گلوله جواب میداد.دشمنی که تا دندان مسلح بود.پس بر ضد این دشمن بایستی جنگ مسلحانه راه انداخت.
قسمت هشتم)بار دیگر چه گوارا به راه افتاد.کولبارش بر دوش،گیوه هایش در پا و تفنگی در دست.شهر به شهر،ده به ده و کشور به کشور به تبلیغ عقیدۀ خود پرداخت.دیگر سخت آبدیده شده بود.نه از راه می ترسید،نه از چاه،نه از گرسنگی مینالید،نه از تشنگی.میتوانست روزهای پیاپی راه بپیماید و از میان کوه و جنگلها و دریا بگذرد.میتوانست هفته ها شکم خود را با علف و پوسته ی درختان سیر کند و تشنگی خود را تنها با قطره های باران فرو نشاند.دیگر هیچ چیز برایش اهمیت نداشت جز پیروزی؛پیروزی بر دشمنی که تازه پیدایش کرده بود.
قسمت نهم)در این سفرها یک روز مردی را ملاقات کرد.او هم برای آزادی کشورش از چنگ دیکتاتورها
که نوکر آمریکا بودند نقشه میکشید.اسم آن مرد “فیدل” بود،“فیدل کاسترو”.کاسترو هم عقیده داشت:بایست مسلحانه جنگید.چه گوارا و کاسترو با هم متحد شدند.شبها و روزها مبارزه کردند و انقلاب کوبا را به ثمر رساندند.نوکران آمریکا را بیرون کردند و حکومت کشور را به دست مردم کوبا سپردند.فیدل در کوبا ماند…اما چه گوارا…
آخرین قسمت)اما چه گوارا تنها به انقلاب در یک کشور قانع نبود.او میخواست همۀ کشورها مانند کوبا آزاد شوند.او میخواست هر کشوری به دست آزاد مردان ِ همان کشور اداره شود نه مشتی بیگانه و فاسد و سرمایه دار و احمق.پس مدت زیادی در کوبا نماند و باز کوله باری بر دوش،گیوه هایی در پا و تفنگی در دست راهی سرزمینهای دیگر شد تا آتش انقلاب را در سرزمین دیگری بیفروزد.
حال دیگر چه گوارا هرجا میرفت از انقلاب کوبا میگفت،از نوکران آمریکا که پس از پیروزی آنان دُمشان را روی کولشان گذاشته بودند و مثل موش فرار کرده بودند.مردم که از آمریکایی ها دل خونی داشتند از ته ِ دل میخندیدند و به حرفهای چه گوارا گوش میدادند تا آنها هم بتوانند کشور خود را آزاد سازند.چه گوارا “پیک انقلاب” شده بود.روز به روز رفقا و هم رزمان بیشتری پیدا میکرد و بچه های کوچک نخستین و صمیمی ترین استقبال کنندگان او بودند.آنها چه قدر دلشان میخواست بزرگتر بودند!و دوش به دوش او در کوهها و جنگلها بر ضد دشمنان خود میجنگیدند.
پیک انقلاب هر جا پا میگذاشت آتش انقلاب زبانه میکشید و دامن مفت خورها را می سوزاند.صدای پای او صدای آزادی بود،صدای استقامت بود،صدای مبارزه بر ضد همۀ دشمنان خلق بود: رئیس جمهورها،ژنرالها،کشیش ها،بانک دارها و …
دیگر نه گلوله کاری بود،نه زندان! نه توپ اثر میکرد،نه تبعید! نه موعظۀ کشیشان اغفال میکرد،نه تهدید ژنرالها! از ونزوئلا تا آرژانتین، از اکوادور تا سالوادور، هر جا و همه جا تنها صدا صدای چه گوارا بود و رفتن در راه او!
اما دشمنان هم در کمین بودند و سرکردۀ همۀ آنان آمریکا بود که از نفوذ چه گوارا خواب راحت نداشت.پس همه با هم متحد شدند،نیروها را بسیج کردند و صمیمی ترین و مبارز ترین دوست مردم آمریکای لاتین را در نهم اکتبر ۱۹۶۷ در یک جنگ چریکی نابرابر،در جنوب شرقی بولیوی از پا درآوردند. دشمنان نفس راحتی کشیدند و دوستان از خود میپرسیدند که: “آیا به راستی چه گوارا مرده است؟” فردا نشان داد که نه…

پیروز باشید.هومن معین.

Leave a Reply 9 views, 4 so far today

۲ نظر

*

* (بقیه نخواهند دید)


طراحی پوسته: هومن معین
به قدرت: وردپرس فارسی.
Copyright 2004-2010 All Right Reserved
تمام حقوق محفوظ است 1389 - 1383
بهترین کیفیت تصویر 1024 در 768