امروز: پنجشنبه,۲۰ اسفند, ۱۳۸۸

رویترز باید از بلاگستان فارسی عذرخواهی کند

به دنبال پست قبلی “بلاگ نوشتنامه ای را تهیه کرده که قرار است آنهایی که با این نامه موافقند آن را در وبلاگ خود منتشر و سپس نامه را امضا کنند.بلکه بلاگستان فارسی عذر این روزنامه را جهت انتخاب ضعیفشان بپذیرد.نامه به نقل از بلاگ نوشت به شرح زیر است:

جناب آقای کریستوف پلایتگین؛
ریاست محترم بازرگانی بنگاه رسانه‌ای رویترز؛
با سلام!
شنیدن خبر اهدای جایزه محمد امین به وبلاگ نویسان ایرانی، به خاطر «تعهد، شجاعت و فداکاری آن‌ها تحت شرایط جان‌فرسا و فشارهای فوق‌العاده در حین پوشش دادن اخبار انتخابات ریاست‌جمهوری» به اندازه‌ی تلخیِ اهدای این جایزه به سرکار خانم دلبر توکلی، به عنوان نماینده وبلاگ نویسان، مسرّت بخش بود!
شکی نیست بلاگ نویسانی که در طول دوره سانسور شدید رسانه‌ها، زندگی‌شان را برای خبررسانی از وضعیت ملتهب ایران، قمار می‌کردند، شایسته دریافت این جایزه هستند، اما باید از خود پرسید که آیا بلاگ‌نویسی که حتی در این دوره، وبلاگش با موضوعات دیگر هم به روز نشده، می‌تواند شایسته نمایندگی از این قشر، جهت دریافت نشان شجاعت باشد؟!
مگر نبودند بلاگ‌نویسانی همچون سمیه توحیدلو، وحید آنلاین، حنیف مزروعی، مهدی محسنی و…که در این راه دربند شده اند و در به در گردیده‌اند؟! آیا اهدای این جایزه، به نویسنده وبلاگ “خانه دلبر” – که به صراحت می‌توان گفت اکثریت قاطع بلاگ‌نویسان و بلاگ‌خوانان فارسی، وی را تا این زمان نمی‌شناختند! – نوعی کم ارزش جلوه دادن تلاش این عزیزان نیست؟! آیا بهتر نبود، که اصلاً این جایزه به شخص خاصی اهدا نمی‌شد تا اینکه به دم دست‌ترین فرد تعلق گیرد؟!
انتظار جامعه بلاگ نویسان ایرانی، از رویترز بیش از این‌ها بود! حداقلش اینکه وبلاگِ شخصی را که به عنوان نماینده بلاگستان، معرفی کرده‌اید از نظر می‌گذراندید!
حقیر و بسیاری دیگر از بلاگ‌نویسان ایرانی، خواستار شنیدن عذرخواهی رسمی رویترز به دلیلِ خبط پیش آمده هستیم.

با تشکر از بلاگنوشت.

انتخاب،نشان هویت

خیلی ها عقیده دارند که هر نهاد،سازمان و یا انسانی را می توان از انتخابهایی که در زندگی انجام میدهد شناخت.شیخ بزرگ سعدی بزرگ میگوید:
اگرچه پیش خردمند خامشی ادب است – به وقت گفتن آن به که در سخن کوشی
دو چیز تیرۀ عقل است دم فرو بستن – به وقت گفتن و.. گفتن به وقت خاموشی
اگر کمی دقت کنیم مفهوم این است که خرد و هوش آدمی رابطۀ مستقیمی دارد با انتخاب به موقع…هر چه بتوانیم در انتخاب خود درست تر عمل کنیم،خردمند تر و هوشیار تریم..
با این مقدمه،میرسیم به روزنامۀ تقریبآ فراگیر رویترز و اختصاص جایزۀ محمد امین به وبلاگ “خانه دلبر” به خاطر «تعهد، شجاعت و فداکاری آن‌ها تحت شرایط جان‌فرسا و فشارهای فوق‌العاده در حین پوشش دادن اخبار انتخابات ریاست‌جمهوری».
با توجه به همه یا لااقل تعدادی از وبلاگهایی که در ایران میشناسیم،کافیست بگوییم که روزنامۀ رویترز آنقدر به خود زحمت نداده است که حداقل چند وبلاگ انگشت شمار را مرور کند.یا از یکی دو نفر که اهل و اینکاره اند بپرسد که چه وبلاگهایی در ایران و در شرایط فعلی فعال ترند و کاربران بیشتری دارند.مشهدی ها ضرب المثلی دارند که میگن:
به تنبل گفتند:برو به سایه. گفت:سایه خودش میاد…
این روزنامه هم گفتند که ما یک اطلاعیه میدیم و اعلامی میکنیم.حتما یکی دوتا میان میگن ما بهترینیم! غافل از اینکه اگر کسی هنری داشته باشد به سادگی نخواهد گفت: من بهترینم،بلاکه باید او را جستجو کرد و دریافت.باضافه اینکه وقتی میگوییم وبلاگ نویس ایران،باید او را در ایران جستجو کرد،در محدودۀ جغرافیایی جایی که رایانه و سرعت اینترنت و خیلی چیزهای دیگرش با آن سوی مرزها فرق میکند.
درجایی که آدم ها در ابراز عقیده،در صحبت کردن،در به دست آوردن بسیاری از امکانات ارتباطی قرن سه هزار محدودند و خلاصه اینکه جناب مستطاب روزنامۀ رویترز در انتخاب وبلاگ نویس ایرانی ،حتی صفر هم برایش نمرۀ زیادیست و به قول ایرانی ها باید گفت: زرشک…

آفتابا! بر من چونان چون فلقی بتاب

ای کبوتر سپید! بر گرد حریم وجودم همچنان بگرد.برآنم تا جاودانگی را از وجود بی پایان تو آغاز کنم.برآنم تا برای تمامین لحظه های سپیده دم با آوای زیبایت دیده بر آسمان بگشایم.میخواهم هر سحرگاه با وجودی در تلاطم آرزوها خورشید را به سوی خویشتن آورم.
ای کبوتر سپید! سپیده دمان با آوای زیبایت مرا از این خواب ابدی برهان.آری مرا برهان تا اگر آن امید گمگشته ام تویی،مرا به زیستن پیوند دهی.
ای خورشید همه غروب های من! بر من بتاب.تا هر سپیده دم سر آغاز زیستن را فریاد برآورم و اگر کوههای عظیم مرگ مانع عبور تو از پل شبند آنگاه با همه آرزوهای درخشان خویش تو را در نقطۀ آغازین صبح بیاویزم.
ای آفتاب این شب تار! تو را به محفل اشکهایم فرا خوانده ام.از پنجرۀ چشمهایم عبور کن و مرا به حیات امیدوار ساز.چرا که در پس غروبت چون ماهی متروک در هاله ای آکنده از نامهربانی زمینی ها پنهان خواهم شد.من در پس غروبت هر شب تا صبحگاهان در رویای طلوع دیدارت چون شمع خواهم سوخت و تنها محفل زمینی ها را گرم خواهم کرد.
ای آفتاب آسمانی! دریاب که دوری تو بهترین بهانۀ غروب است و بهترین اشک بهر گریستن،گریستنی که دردبارتر از مرگ شمع و دردناک تر از سوختن پروانه.
آفتابا! مرا چونان چون فلقی روشن ساز تا اگر آن رویای درخشنده تویی لبخند طلوع خود را بر سطح لبان شب انشعاب دهم.
ای کبوتر سبکبال! ناجی من از این گناه باش.اگر محبت و ایثار گناه است کافر خواهم بود.اگر عشق و مهربانی معصیتی عظیم است بگذار تا گناهکار بمانم.بگذار تا گناهکار باشم و در مرداب پاک این کفر پنهان شوم.
ای کبوتر سبکبار! بیا تا زمینی ها را کنار بگذاریم.بیا تا با هم به آسمان این گناه هجرت کنیم.بیا تا اگر عشق معصیت است کافر باشیم.آری،بیا چشمهایمان را بر خاک ببندیم و آسمانی باشیم تا عشق را آنگونه که هست دریابیم.
اگر پروردگار ما عشق را حرام میداند بیا تا دست نیایش از درگاه او برداریم.با من در این مذهب بمان،باشد تا به اوج ملکوت عشق پرواز کنیم و آن را آنگونه که هست به محفل قلبهای خویش فرا خواهنیم.

هومن معین.

جریان پیوستۀ لحظه ها

درود.راستش یک سری رفتاری رو دیدم که واقعآ باید افسوس خورد.ای کاش برای ارزشهای زندگیمان ارزشی قائل بودیم.شعری نو سروده ام که گفتنی هایم در آن پیداست.

جریان ِ پیوستۀ لحظه ها
زندگی گم شدن در تراکم ِ اندیشه هاست
یا با خویشتن ِ خویش بودن
در خلوتی به عظمت ِ سکوت
زندگی اسبی نیست در رویاها که تو را به افلاک عروج دهد
در وسعت ِافکارت
لذتی نیست آمیخته با درد ِ عشق
یا چیزی چونان تهی شدن از احساس بیان یک واژه،”دوست می دارم” ! …
زندگی زیستن با حقیقت است
رعشۀ دندانهای کودکی ست
که در سرمای ِ نگاهها
با چشمهایش دستانی یخ بسته را دنبال میکند
کتابی ست ، که در جوی ِ خیابان چشم انتظار نگاههاست
یا سکه ای ست ، که در مشتهای گره کردۀ فروشنده ای لبخند میزند
زندگی بیدار شدن است
ایستادن بر ایوان ِ حقیقت
و استنشاق ِ عطر بودن
گرمای نگاهی ست
که اشکهای ِ یخ بستۀ طفلی را ذوب میکند
و سکه ایست کوچک ، که بر دستان ِ نیازمندی نگار آرزوها را ترسیم میکند
زندگی پیروزی ثانیه ها بر سکوت است
اسارت در محدودۀ زمان
تن در دادن به گذشت ِ دقایق
و به نظاره ایستادن گذر عمر
زندگی جریان ِ پیوستۀ لحظه هاست.

پی نوشت: زمانی که از روی بلاگ اسکای کوچ کردم به ورد پرس و اینجا،آرشیو را که منتقل کردم ممکن است دوستان مطالب قدیمم را نخوانده باشند.این سه مطلب زیر بی مربوط به این پست نمیباشد.

  1. چرا؟پاسخ دهید…
  2. ارزش و باکرگی
  3. در مورد جایگاه زن

ارنستو چه گوارا (ال چه)

درود. در ایامی به سر میبریم که سالروز جان باختن “ارنستو چه گوارا” است.در دسته بندی داستانها در جال جمع آوری داستانکی در مورد ِ چه گوارا بودم.نه قسمت نوشته بودم و آخرین قسمتش هم امشب به مناسبت سالگردش نوشتم.خلاصه ای شد از زندگی نامۀ این مرد ِ بزرگ.در زیر ابتدا یک به یک قسمتها رو قرار دادم.امیدوارم به دل بنشیند.

قسمت اول)همه ی بچه های آمریکای لاتین ارنستو چه گوارا را میشناسند،مردی را که همه بچه های آمریکای لاتین را میشناخت.مگر او که بود؟چه میکرد؟و چه میگفت؟که بچه ها دوستش داشتند و بزرگها به خونش تشنه بودند؛بزرگهایی که فقر بچه ها از ثروت بادآورده آنها بود.
قسمت دوم)ارنستو چه گوارا پزشک بود،پزشکی که مردم را دوست داشت و شب و روز بدون هیچ چشم داشتی در چهار دیواری مطب خود،بیماران را معالجه میکرد.او عقیده داشت که از این راه به کشورش آرژانتین و هموطنان فقیرش خدمت میکند و امیدوار بود که با چنین خدمتی میتواند ریشه بیماریها را بخشکاند تا دیگر کسی را در پیرامون خود بیماری نبیند.
اما هر چه درمان میکرد،هرچه قرص و شربت و سوزن میداد،باز روز به روز بیماران زیادتر میشدند و شمار مرگ و میرها بالا میگرفت.
قسمت سوم)چه گوارا در فکر بود و سر انجام به این نتیجه رسید که دردهای مردم با دوا درمان نمیشود که ریشه ی این دردها در بچه ها نیست،در بزرگها نیست،در اجتماع است،در اجتماعی که او و میلیونها نفر دیگر زندگی میکنند.آخر کدام دارو؟کدام شربت؟کدام سوزن؟گرسنگی را معالجه میکند،بد غذایی را درمان میبخشد و نداری را از بین میبرد.بی گمان دارویی هست؛اما نه این داروهای مسکن.باید داروی موثری پیدا کرد!!
قسمت چهارم)پزشک مطب نشین از چهار دیواری کوچک خود بیرون آمد.کوله باری پر از کتاب به دوش انداخت،گیوه هایی به پا کرد و راهی مطب بزرگتری شد،بسیار بزرگ بودو حدودش از مرزهای آمریکای لاتین هم میگذشت.از این شهر به آن شهر،از این ده به آن ده،گپی با این،گفتگویی با آن،نشستی در کلبه ی سرخ پوستی،گفتگو با کودکی شیطان و در همین سفر ها،آنقدر نبض مریضها را گرفت که مرض واقعی را پیدا کرد.مرضی که درمانش زیاد هم آسان نبود.
قسمت پنجم)چه گوارا به این نتیجه رسید که همه ی آن بیماریها از یک مرض ناشی میشود،مرضی که زالو وار،خون یک یک آنان را می مکد و هزاران بیماری دیگر دچارشان میسازد.مرضی که اسمش “سرمایه داری” است و میکروب آن،سرمایه دار است.نه یکی،نه دوتا،هزارها…که بیشترشان ساکن آمرکا بودند ولی به کمک ایادی خود همه ی ثروت این مردم را به غارت میبردند.در حالیکه خود مردم بر روی گنجهای سرزمین شان از بی چیزی و نداری میمردند.
قسمت ششم)برای از بین بردن مرض بایست میکروب را نابود کرد،برای از بین بردن سرمایه داری،بایست سرمایه دار را از میان برداشت!چه گوارا با این اندیشه دست به کار شدمرض را یافته بود:”سرمایه داری“!میکروب را پیدا کرده بود:”سرمایه دار“! اما دارو؟ آیا با شربت میتوانست این میکروب را درمان کند؟ آیا با سوزن میتوانست؟ آیا با قرص میتوانست؟چه گوارا شب و روز در همین فکرها بود.
قسمت هفتم)نه،اینجا دیگر شربت و سوزن و قرص فایده نداشت.اینجا دیگر درمان به کار نمیامد.اینجا بایستی مبارزه کرد.مبارزه بر ضد دشمن؛دشمنی که دزد هم بود و به زور و دوز و کلک ثروت میلیونها مردم را غارت میکرد.دشمنی که به صغیر و کبیر رحم نمیکرد و هر نغمه ی مخالفی را با گلوله جواب میداد.دشمنی که تا دندان مسلح بود.پس بر ضد این دشمن بایستی جنگ مسلحانه راه انداخت.
قسمت هشتم)بار دیگر چه گوارا به راه افتاد.کولبارش بر دوش،گیوه هایش در پا و تفنگی در دست.شهر به شهر،ده به ده و کشور به کشور به تبلیغ عقیدۀ خود پرداخت.دیگر سخت آبدیده شده بود.نه از راه می ترسید،نه از چاه،نه از گرسنگی مینالید،نه از تشنگی.میتوانست روزهای پیاپی راه بپیماید و از میان کوه و جنگلها و دریا بگذرد.میتوانست هفته ها شکم خود را با علف و پوسته ی درختان سیر کند و تشنگی خود را تنها با قطره های باران فرو نشاند.دیگر هیچ چیز برایش اهمیت نداشت جز پیروزی؛پیروزی بر دشمنی که تازه پیدایش کرده بود.
قسمت نهم)در این سفرها یک روز مردی را ملاقات کرد.او هم برای آزادی کشورش از چنگ دیکتاتورها
که نوکر آمریکا بودند نقشه میکشید.اسم آن مرد “فیدل” بود،“فیدل کاسترو”.کاسترو هم عقیده داشت:بایست مسلحانه جنگید.چه گوارا و کاسترو با هم متحد شدند.شبها و روزها مبارزه کردند و انقلاب کوبا را به ثمر رساندند.نوکران آمریکا را بیرون کردند و حکومت کشور را به دست مردم کوبا سپردند.فیدل در کوبا ماند…اما چه گوارا…
آخرین قسمت)اما چه گوارا تنها به انقلاب در یک کشور قانع نبود.او میخواست همۀ کشورها مانند کوبا آزاد شوند.او میخواست هر کشوری به دست آزاد مردان ِ همان کشور اداره شود نه مشتی بیگانه و فاسد و سرمایه دار و احمق.پس مدت زیادی در کوبا نماند و باز کوله باری بر دوش،گیوه هایی در پا و تفنگی در دست راهی سرزمینهای دیگر شد تا آتش انقلاب را در سرزمین دیگری بیفروزد.
حال دیگر چه گوارا هرجا میرفت از انقلاب کوبا میگفت،از نوکران آمریکا که پس از پیروزی آنان دُمشان را روی کولشان گذاشته بودند و مثل موش فرار کرده بودند.مردم که از آمریکایی ها دل خونی داشتند از ته ِ دل میخندیدند و به حرفهای چه گوارا گوش میدادند تا آنها هم بتوانند کشور خود را آزاد سازند.چه گوارا “پیک انقلاب” شده بود.روز به روز رفقا و هم رزمان بیشتری پیدا میکرد و بچه های کوچک نخستین و صمیمی ترین استقبال کنندگان او بودند.آنها چه قدر دلشان میخواست بزرگتر بودند!و دوش به دوش او در کوهها و جنگلها بر ضد دشمنان خود میجنگیدند.
پیک انقلاب هر جا پا میگذاشت آتش انقلاب زبانه میکشید و دامن مفت خورها را می سوزاند.صدای پای او صدای آزادی بود،صدای استقامت بود،صدای مبارزه بر ضد همۀ دشمنان خلق بود: رئیس جمهورها،ژنرالها،کشیش ها،بانک دارها و …
دیگر نه گلوله کاری بود،نه زندان! نه توپ اثر میکرد،نه تبعید! نه موعظۀ کشیشان اغفال میکرد،نه تهدید ژنرالها! از ونزوئلا تا آرژانتین، از اکوادور تا سالوادور، هر جا و همه جا تنها صدا صدای چه گوارا بود و رفتن در راه او!
اما دشمنان هم در کمین بودند و سرکردۀ همۀ آنان آمریکا بود که از نفوذ چه گوارا خواب راحت نداشت.پس همه با هم متحد شدند،نیروها را بسیج کردند و صمیمی ترین و مبارز ترین دوست مردم آمریکای لاتین را در نهم اکتبر ۱۹۶۷ در یک جنگ چریکی نابرابر،در جنوب شرقی بولیوی از پا درآوردند. دشمنان نفس راحتی کشیدند و دوستان از خود میپرسیدند که: “آیا به راستی چه گوارا مرده است؟” فردا نشان داد که نه…

پیروز باشید.هومن معین.

به کودکان گوش کنیم

سلام…
یک مقوله ای که همیشه ذهن من رو مشغول میکنه کودکان هستند.کودکان کار، کودکان خیابانی، کودکان بی سرپرست یا بد سرپرست،کودکان بیماری های خاص و استثنائی و … کم و بیش همه ی ما اینان را در طول روز میبینیم.به راستی آیا فقط یک بار خودمان را به جای اینان گذاشته ایم؟ گناه ِ اینان چه بوده؟ کودکانی که از ابتدای تولد ناف آنها با درد و رنج بریده میشود.کودکان افغانی که امروزه در ایران بسیار در بسیار دیده میشوند.کودکانی که نگاه هایشان بسیار پاک و مقدس است.کودکانی که بازیچه ی دست ضد ارزشها شده اند.آنان که بازیچۀ دست پدر و مادرهای خود خواه میشوند و هزاران هزار مشکل دیگر که به هیچ عنوان کودکان تقصیری ندارند در ان…

اما غرض از گفتن اینها چیست؟
همه ساله در تاریخ ۸اکتبر و یا ۱۶ مهرماه “روز جهانی کودک” اعلام میشود.البته ما هم در اوایل مهرماه جشن عاطفه ها داریم و به کودکان مستضعف کمک میکنیم. هر سال یونیسف برای این روز یک پوستر به همراه یک شعار کوتاه و مختصر آماده میکند. شعار امسال این است: “به کودکان گوش کنیم” و پوستر هم در زیر ببینید:

به پیشنهاد وبلاگ گاوخونی:

شعار روز جهانی کودک امسال را، پیماننامهء جهانی حقوق کودک را، تصاویر پوسترهای پایین را، و یا هرچیزی را که به کودکان مربوط است و خودتان دوست دارید، در طول این چندروز در وبلاگهاتان تکرار کنید. دربارهء کودکان و حقوقشان بنویسید. برای کودکان بیمار دعا کنید … به کودکان گوش کنید.

و من به آن اضافه کنم که در شبکه های اجتماعی هم که عضو هستید هم این کار را بکنید و عهدنامه و پوستر ها را به اشتراک گذارید.

صدایم کن

xx_91_by_scarabuss

صدایم کن
صدایم کن

بکش بیرون مرا از این کثافت
ازین تار عنکبوت چسبناک پر ملالت

بکش بیرون مرا از این گذار “سال” های پشت هم “نیکو” که دیریست
که “سال” ما برفته از “بهارش”هم طراوت

بگو با من
بگو دیگر ، چه کردم؟
خدا ، لعنت به من ، آخر چه کردم ؟

کجا مست و خرابم کرد جامی ؟
کجا بنهاده در بیراهه گامی ؟

که خود پرگار گشتم ،
خط عمرم ، دایره در دایره از بی سرانجامی
تمام طرح هایی که کشیدم ، ناتمام رنج ناکامی

نگو امروز
روح من ، روان من ، تمام لوح جان من
شده آلوده ی گند و شرارت ها
سزاوار نکوهش نیستم جانم
نگو که ، سود دیدم از صداقت ها

صدایم می کنی یا نه ؟
نگاهم می کنی یا نه ؟
ازین آشفته بازار پریشان حالی ام ،
فکر نجاتم می کنی یا نه ؟

توانم نیست دیگر این قمار بی هدف را
پس هدایت بر صراطم می کنی یا نه ؟
نمی بینی چگونه پیش رفتم من بسوی قعر تاریکی ؟
بگو همقدر یک فانوس ازان نورت ،
نثارم می کنی یا نه ؟

دلم زنگار بگرفته
کمی اکنون ، ازان اکسیر جادویی
به کارم می کنی یا نه ؟

صدایم کن
صدایم کن که دیگر باورم گشته
که هرگز در نخواهم آمدن از لاک سخت خود
که من مجنونم و دیوانه و افسون بخت خود

صدایم کن تو که گفتی بخوانیدم به “نجوا”، پس
چرا” فریاد” من نشنیده می ماند ؟
نگو کم گفته ام ، ناگفته ای مانده
که اوضاعم چنین آشفته می ماند

همیشه گفته ام
باور نکردی
حکایت ها شکایت شد
نیاز از حد گذشت و ناز را کمتر نکردی

عجب دارم تو که گفتی به دل های شکسته خانه دارم
چرا حتی دمی در سینه ی پر شکوه ی ما سر نکردی ؟

صدایم کن
صدایم کن

بکش بیرون مرا از این کثافت
ازین تار عنکبوت چسبناک پر ملالت

Serenity_by_Nikander

تو نشسته ای برابر من

سرد ، چون دو دستِ بی حفاظتِ من
بنشسته ای کنون به قضاوتِ من

نیست ، در چشمِ سراسر آیت تو
هیچ غمزه ای که کند اشارت من

وزن سنگین نگاه ساکت تو
خفه کرده به نطفه شکایت من

وه که آتش این نگاه پر ملامتِ تو
زد به آسایش پوچ پر ملالت من

گرچه “من”، من شده بدستِ حمایت تو
خوش نداری دگر که کنی اجابت ِ من

گشته محروم باران برکتِ تو
خاک تشنه ی کویر حسرت من

فقطم قدرِ یک نوازش از لطافتِ تو
لک زده دلِ تشنه ی محبت من

همه ی نیاز من عنایت تو
تو نشسته ای به نظاره ی خفت من

داد زد سکوت بی تفاوت تو
باورت نیست بر صداقت من

لیک ، می نشینم به رواق رحمتِ تو
گرچه رنجانده ات سکون بی نهایت من

اگرچه رمیده زِ من نگاه با سخاوتِ تو
لیک گویدم ضمیر سراسر خجالتِ من

که شماره می شود به دو چشم حکمتِ تو
دانه دانه اشک های ندامتِ من

که پریشان شده خمار خلوتِ تو
از پریشان خروشِ پرحرارتِ من

که تکان داده ناقوس عدالتِ تو
وزش مدامِ آه های حسرتِ من

که به گوشِ هم خوانده ساکنان دولتِ تو
تکه های کوچکی از حکایتِ من


من نشسته ام به رواق رحمتِ تو
گرچه رنجانده ات سکون بی نهایت من

سرد ، چون دو دستِ بی حفاظت من
بنشسته ای کنون به قضاوت من

نیست ، در چشمِ سراسر آیت تو
هیچ غمزه ای که کند اشارت من

” دلقک “‌

dalghak

امشب هم بارانی نیامد
امروز هم مثل همیشه بود
امروز هم ، هیچ چیز او را شاد نکرد
امروز هم ، هیچ چیز فرق نداشت
امروز هم مثل هر روز ،از خواب بیدار شد تا چهره اش را ، به همان دلقک هر روز نقاشی کند ؛ همان صورت سفید و بی حالت ،که محکوم است ، همیشه ، بر یک گونه قطره اشکی داشته باشد و بر لبان دوخته اش ،لبخندی پهن و عاری از ذره ای شادی را

دلقک غمگینی که هر روز ،همان کارهای دیروز زا تکرار می کند ، و چنان به اسارت به آن اعمال مضحک تکراری خو گرفته ،که ” شاد بودن ” را خود ، روزگار درازیست از یاد برده

در دنیایی سیرک مانند ، دلقک همیشه ترسیده ..
که پذیرفته نشود .. که مسخره اش کنند .. که طردش کنند .. که ترکش کنند .. که آنگونه که باید نشود .. که نتواند .. نتواند رضایت آن نگاه های قضاوت گر همیشگی را جلب کند

همیشه ترسیده .. سکوت کرده و با دلی آکنده از نگرانی هایی کهنه ، خویشتن گم کرده ، همچنان به روی این جهان سیرک مانند ، دلقک وار و بی روح خندیده است
.. لبخندی سرخ و خونین ، که چنان بر آن چهره سفید و گچی جلوه کند ، که هرگز نگاه هیچ کس را به بی فروغی چشمان وی نکشانَد ، و در میان این همه چشم ، هرگز چشمی به دانستن رنگ غمگین نگاهش  ندَوَد

آری این ،سرنوشت دلقک است… و این حکم “دلقک بودن” است

اما چندی است که برایش ،
دیدن تصویر خود در آینه غبار گرفته اتاق ، و تصور انجام آن اعمال مضحک و بی تفسیر ، رنجی غیر قابل تحمل شده ،
، دیگر غم دلقک بودن را بر نمی تافت ..
حس حقیر ” یک دلقک “ بودن را .. .
دیگر منزجر میشد از آن تصویر محکوم همیشه ترسیده و ناراضی و ناشاد ، که ان زمان که آرزو داشت قهقهه بزند اشک بر گونه داشت ، و آن زمان که که دلش می خواست گریه کند لبخندی کهنه و فرسوده بر لب داشت ، و آن زمان که نیاز داشت فریاد بزند ، لبانش را دوخت .. و آن نقاب سفید سیمانی ، که همیشه چهره واقعیش را پشت آن پنهان کرده بود
… دیگر نمی خواست

دیگر نمی خواهم .. دیگر نمی توانم
یک عمر ، تنها دلقکی بودم .. که هرگز نتوانست ، یا نخواست ، یا شجاعتش را نداشت ، که آن نقاب دروغین را دور بیندازد .. و به دنبال سهم “شاد بودن ” خود برود

اما امروز ،دیگر

اگر نپذیری ام ، درد نخواهم کشید
و اگر مسخره ام کنی ، نخواهم رنجید
و اگر طردم کنی ، نخواهم شکست
و اگر ترکم کنی ، تنها نخواهم ماند
و اگر یاوه بگویی ، سکوت نخواهم کرد
و اگر آنچه می خواستم ، نشود ، اشک نخواهم ریخت
و اگر آنکه می خواستم ، نیاید ، روحم نخواهد سوخت
..
که اینها همه ، حکم های ” دلقک بودن ” بود
و من ازین ” دلقک بودن”  ها بیزارم
بیزار

و ازین پس ، پی سهم خود خواهم رفت

..

ابلیس عاشق

وزیر اعظم حضرت ابلیس،چه میدانست که ارباب بزرگ به این سادگی ها او را رها نمیکند.چرا که قصد بازی داشت و از اتفاق آن روز که حضرت ابلیس حال ِ سجده کردن نداشت،ارباب بزرگ هوس ِ بازی کرده بود…آنهم چه بازی ِ خطرناکی ؛ که در پی آن سرنوشتی دگرگون میشد و سرنوشتهایی دگرگون تر و عجیب اینکه،بعد از آن اتفاق بزرگ،آنکه از دهانش آتش میتراوید و ذاتش را آتش ساخته بود هر چه نرم تر و سردتر سخن گفت ، فایده ای نداشت…صدای او را حتی موجودات خاکی هم شنیده اند که میلرزید و میگفت:
هان ای آفریدگار من…میدانم حق با توست…تو بار پروردگاری ، آفریدگاری ، باریتعالی ، حق جلُ و علائی ، اما مرا هم آن دستهای توانای تو آفریده است ، مگر نه؟! مگر نه اینکه من هم در دامن تو بزرگ شدم؟! ولی خوب چه باید میکردم؟
میدانم:
آن یکی بازی که بُد من باختم – خویشتن را در بلا انداختم
در بلا هم میچشم لذات او – مات ِ اویم،مات ِ اویم،مات ِ او

و پرسش همیشگی این است که من ِ ابلیس حسد ورزیدم،اما هیچکس نگفت که:

ترک سجده از حسد،گیرم که بود – آن حسد از عشق خیزد نز جهود
هر حسد از عشق خیزد اینچنین – که شود با دوست غیری همنشین

و در عین حال…جلوۀ جمیل تو ، همچنان در عظمتی بی انتها متجلی است و ابلیس را چه که در این وادی گام بردارد و اگر هم قدمی میزند برای آزمایش این کورۀ مذاب است.

به درد دل جناب ابلیس هم گوش بسپاریم که میگوید:

ما هم از مستان این می بوده ایم – عاشقان درگه وی بوده ایم
روز نیکو دیده ایم از روزگار – آب رحمت خورده ایم از جویبار
درگه طفلی که بودم شیر جو – گاهوارم را که جنبانید او
از که خوردم شیر ، غیر از شیر او؟ – که مرا پرورد جز تدبیر او

پ.ن۱) مثنوی آخری که نوشتم از “دفتر دوم مثنوی ، خواب دیدن معاویه ابلیس را
پ.ن۲) سپاس از ملودی که این نقاشی را برای بنده آماده کرد.


طراحی پوسته: هومن معین
به قدرت: وردپرس فارسی.
Copyright 2004-2010 All Right Reserved
تمام حقوق محفوظ است 1389 - 1383
بهترین کیفیت تصویر 1024 در 768