ابلیس عاشق
وزیر اعظم حضرت ابلیس،چه میدانست که ارباب بزرگ به این سادگی ها او را رها نمیکند.چرا که قصد بازی داشت و از اتفاق آن روز که حضرت ابلیس حال ِ سجده کردن نداشت،ارباب بزرگ هوس ِ بازی کرده بود…آنهم چه بازی ِ خطرناکی ؛ که در پی آن سرنوشتی دگرگون میشد و سرنوشتهایی دگرگون تر و عجیب اینکه،بعد از آن اتفاق بزرگ،آنکه از دهانش آتش میتراوید و ذاتش را آتش ساخته بود هر چه نرم تر و سردتر سخن گفت ، فایده ای نداشت…صدای او را حتی موجودات خاکی هم شنیده اند که میلرزید و میگفت:
هان ای آفریدگار من…میدانم حق با توست…تو بار پروردگاری ، آفریدگاری ، باریتعالی ، حق جلُ و علائی ، اما مرا هم آن دستهای توانای تو آفریده است ، مگر نه؟! مگر نه اینکه من هم در دامن تو بزرگ شدم؟! ولی خوب چه باید میکردم؟
میدانم:
آن یکی بازی که بُد من باختم – خویشتن را در بلا انداختم
در بلا هم میچشم لذات او – مات ِ اویم،مات ِ اویم،مات ِ او
و پرسش همیشگی این است که من ِ ابلیس حسد ورزیدم،اما هیچکس نگفت که:
ترک سجده از حسد،گیرم که بود – آن حسد از عشق خیزد نز جهود
هر حسد از عشق خیزد اینچنین – که شود با دوست غیری همنشین
و در عین حال…جلوۀ جمیل تو ، همچنان در عظمتی بی انتها متجلی است و ابلیس را چه که در این وادی گام بردارد و اگر هم قدمی میزند برای آزمایش این کورۀ مذاب است.
به درد دل جناب ابلیس هم گوش بسپاریم که میگوید:
ما هم از مستان این می بوده ایم – عاشقان درگه وی بوده ایم
روز نیکو دیده ایم از روزگار – آب رحمت خورده ایم از جویبار
درگه طفلی که بودم شیر جو – گاهوارم را که جنبانید او
از که خوردم شیر ، غیر از شیر او؟ – که مرا پرورد جز تدبیر او
پ.ن۱) مثنوی آخری که نوشتم از “دفتر دوم مثنوی ، خواب دیدن معاویه ابلیس را”
پ.ن۲) سپاس از ملودی که این نقاشی را برای بنده آماده کرد.











