امروز: پنجشنبه,۲۰ اسفند, ۱۳۸۸

دستمال شما یا کلاه شاپوی ما؟!

چند سال پیش که مرتکب شعر شدم ، فکر می کردم که شاعر یعنی دستی که گلوی خیلی ها را می گیرد تا حرف های مفت کمتر شود. تا رهایی مثل کشته ای برخیزد و امید مثل فرفره ای در دست مردم بچرخد .بعداً فهمیدم یک عده ی شقّ و رق هم هستند که هیچ نسبتی با کلمه ندارند و مدعی قوّالی و سخنوری اند . این عده علاوه برآنکه تیتر هردم بیل روزنامه های زردند ، مثـل کفش های میـرزانـوروز به هـر طـرف که پرتشـان می کنـی ، برمـی گـردند و نظریـاتی مـن بـاب شـعر ، از معده هایشان صادر می کنند که حتماً هم با امدادهای غیبی از تریبون های گوناگون پخش می شود .

اینـها فقـط کـم مانده لحاف و تشکشان را هم در جشنواره ها پهن کنند که البته حق هم دارند ، شاعری می تواند شغل پردرآمدی باشد ، اگر به اهل قبور هم سری بزنی ! البته به قول یکی از رفقا : با این سکه ها مگر دندان کرم خورده شان را طلا کنند .

ذکر مصیبت را نیز فراموش نمی کنم که روی صحبتم مستقیماً با هر جنبنده ای است که در جشنواره های ممالک راقیه می رود و می آید . اولا که اگر در این سرای درآئی ، دیگر تو را نمی هلند ، یعنی مجبوری پالانت را تا آخر عمر از این جشنواره به آن جشنواره بکشی و ایـن دو دلیل دارد : یکـی همـراهی با دوستـان متـرقی و خوش مرام و دیگری هوای گرفتن ( سکه _ ماهی ) که در سر می افتد و جا خوش می کند و الی آخر.

ثانیا این جشنواره ها از ریشه حیثیت ادبی ندارند ؛ نه در اثر ، نه در بررسی اثر . یعنی جناب شاعر ، شعرش را متناسب باآنچه دیگران می خواهند ، بسته بندی می کند . بعد واقعه ای را که در تاریخ فلان رخ داده ، عیناً می گذارد در وزن و قـافیه ها ر ا می چیند و مخـاطـب را خرفهـم می کند . داوران ساده دل نیز جمله ها و کلمه ها را بنا به مضمون خواسته شده متر می کنند و نمره می دهند و بـدیـن ترتیـب قد و وزن شـاعـر به انـس و جـن معرفی می شود !

القصه، بی غرض و بی مرض، سر کلام را بیشتر از این نمی کشم و بـرای این عده ی آستیـن ورمـالیـده دعا می کنم که شفای عاجل یـابند و دوباره سر سفـره ی پـدر و مادرشـان بنشینند و دستشـان را از جیـب خلایق در بیاورند و از راه خطا برگردند و برگردند !

بدرود استاد :(

در سکوت با هنر تو سخن گفتیم و شور زندگی را در آن معنا کردیم.به غم انگیز ترانه ای غربت تلخ خود را وداع گفتی و از دردی که در وجود تو ریشه دوانده بود خندان گذر کردی.هنوز صدای سازت خون را در رگهای منجمد ما به جریان وا میدارد و یاد تو هماره در منظر چشمهایمان زنده است.گوییا حضور تو ژرف تر از همه گاه احساس میشود.
فریاد لبان بسته ات تهی این فضای خاموش را پر کرده است.به شبی مقدس همه را ترک گفتی.رفتی و اما در هر لحظه هزاران جوانه از ریزش اشکهای ما بر نوای ساز تو شکوفا میشود.
رفتی و چه تلخ است در عین ناباوری واژه ی رفتن را به زبان آوردن و چه تلخ تر نوشتن آن!
در واژه واژه ی این نوشته تو را معنا میکنیم.در لحظه لحظه ی زندگیمان تو را و هنرت را در کنار خود حس میکنیم.رفتن ناباورانه در ما رخنه کرده است.بر میخیزیم.به یارای یاد تو آن را شکست میدهیم.باشد که به زندگی ثابت کنیم هنوز سازت با ما سخن میگوید و دستان تو گرمی بخش وجود ماست.

پ.ن:مراسم تشییع پیکر استاد پرویز مشکاتیان آهنگساز و سنتورنواز شهیر کشور روز پنجشنبه دوم مهرماه از ساعت ۱۰ صبح با حضور هنرمندان،خانواده وی از مقابل تالار وحدت برگزار میشود.

+ پیوند ثابت شهریور ۳۱م, ۱۳۸۸ ۲ دیدگاه

گورستان

مُرده ای از تابوت برخاست و در متروکۀ گورستان به جست و جوی خاطرات گام برداشت.فضا تاریک بود . راهی سنگلاخ انتظار او را میکشید.چند گام برداشت.به ناگاه سنگی او را به زمین کوبید.پاهایش شکست و دیگر بار طعم تلخ مرگ را زیر دندانهای خویش احساس کرد.خاموش گشت.خاموش به وسعت سکوت ِ خویشتنش.خاطرات را با خود به آغوش خاک برد.مُرده به تابوت بازگشت.”و آن مُرده منم!”

+ پیوند ثابت شهریور ۳۱م, ۱۳۸۸ ۲ دیدگاه

میهمان آفتاب

ای مسافر خسته!

چه تنها گام برمی داری! در جاده ای که جامۀ سیاه شب را بر تن کرده است.نگاه مشتاقی تو را از آن سوی جاده انتظار نمیکشد و هیچ همسفری ترانۀ سفر را با تو نمیخواند.استوار گام بردار که هیچ زمزمه ای تو را به آشیان آفتاب هدایت نمیکند چرا که همه آوازها و ترانه ها در اندوه گذر از این شب مرده اند.

ای مسافر خسته!

چه بی صدا فریاد میزنی در سکوتی که عریانی این جادۀ بلند را پوشانده است و هیچ بازتاب صدایی نیست که از بی نهایت این تاریکی فریاد برآورده صدایت را از زندان حنجره ات آزاد کن!فریاد برآور و اولین راهگذری باش که این زندان سکوت را در هم میکوبد!

ای راهگذر!

چه بی امید پرواز میکنی در آسمان سیاه این جادۀ بی کران،در آسمان سیاه این جادۀ سکوت،در شبی که حتی چشمک ستاره ای جاده را بر تو روشن نمیسازد که با گامهای استوارت پیش روی و با فریاد بلندت زندان سکوت این شب را در هم بکوبی.همچنان استوار باش و همچنان فریاد زنان گام بردار.هدفت را از این پرواز دریاب.آن را در میان دستهایت پنهان کن و به سوی آشیان آفتاب حرکت کن.به مقصد خواهی رسید!آفتاب را در آغوش خواهی کشید اگر همچنان امیدوار و استوار گام برداری.در راهی که تو را به اوج آفتاب خواهد رساند.

ای دیریافته!

گام بردار!گام بردار! فریاد بزن و امیدوار پرواز کن! آنگاه اولین باش! اولین فریاد،اولین مسافر و اولین میهمان آفتاب….

پ.ن:برای “مهرناز”

+ پیوند ثابت شهریور ۲۶م, ۱۳۸۸ ۱۶ دیدگاه

عوام مردان

منظور از “عوام مردان” عامۀ مردان جامعه هست.

ـ “عوام مردان” در ایران در خیابانها دیده میشوند.”عوام مردان در خیابانها قدم میزنند.”عوام مردان” در پارک ملت حرص بنده را در می آورند.راه میروند.دید میزنند.مُخ میزنند.دیگران را معذب میکنند.و در نهایت کتک!
ـ علم پزشکی ثابت کرده است که حواس ۵گانۀ “عوام مردان” در یک ارگان خاص خلاصه میشوند.”
ـ عوام مردان” توسط آن ارگان میبینند.این از جهانبینی ایشان!
ـ توسط آن میشنوند و آگاهانه غلط میشنوند؛ آنچه را که میخواهند میشنوند و آنچه که میشنوند نمیخواهند،این نیز قدرت ادراک!
ـ دیگری حس چشایی ست!گویی در معدودی “عوام مردان” زبان ایشان به اشتباه در جنوب جغرافیایی بدن آنها اسکان دارد(چه طالع منحوسی!)
ـ در آنها حس لامسه معنای خاصی ندارد.لامسۀ ایشان وابستگی شدیدی به ارگان مذکور دارد.گویی گیرنده های لمس هم در یک نقطه متمرکزند و و آن نقطه نیز بینهایت تحریک پذیر و افسار گسیخته!(خدا به حال ایشان رحم کناد!)
ـ و دیگری حس شنوایی است.اینان مزیتی بر سایر مردان دارند و اینکه دو گوش در دو طرف سر و دو گوش در ارگان یاد شده دارند.این یعنی توانایی شنیدن اصوات فروصوت و فراصوت.(خود نعمتی است!)
خلاصه ایشان یک راست بر سر اصل مطلب رجوع میکنند و مقدمه چینی در کار نیست!
ارگان کذا در جایی نیست جز همان جنوب جغرافیایی بدن ایشان!

پی نوشت هایش در فیسبوک.

ارادتمند.هومن معین.

+ پیوند ثابت شهریور ۲۳م, ۱۳۸۸ ۴ دیدگاه

بهار

به ناگاه
کوله باری از عشق بر دوش نهادی
و به زمانی نا رسیده
سرزمین تنهایی مرا ترک گفتی.
گفتی: “بهار من باش
تا در سبزی تو شکوفا شوم”
من پاییزی بیش برایت نبودم
چرا که دیر بود
هم درختانم خشکیده بودند
من پـایـیـز بودم
بدون تنها یک برگ!
که با دستهای باد بدرودش گویم.

گفتی:”ساز من باش
که در نوای عشق تو زندگی را پایکوبی کنم
رقصان رقصان تو را فریاد زنم”
من ساز بودم
و اما…
نوای من از نفرت میگفت
تنهایی،شکست
ساز وجودم شکسته بود
در پس چنگهای نوازندۀ مرگ.
بگذار دیگر بار بگویم
از آن نوازندۀ مرگ
ار آنکه بهار مرا کشت !
آنکه به گذشته پیوسته است.

و تو
غریبه!
این است چرایی که مرا شکسته می یابی
پاییز زده می یابی
بگذار تنها یاد تو را احساس کنم
یاد تو را
چرا که من سازی شکسته ام
محروم از عشق !
وجودی مُرده ام
محروم از عشق !
پاییزی بی برگم
دیگر بار محروم از عشق !
تنها یاد تو را نگاه میدارم
باشد که بدانسان بهار را باور کنم!…

پ.ن) برای او که گذشت !
مخلصم! هومن معین ازغدی

+ پیوند ثابت شهریور ۲۲م, ۱۳۸۸ ۸ دیدگاه

موسیقی

مدتی است سلیقۀ شنیداری قشر وسیعی از ما ایرانی ها متحمل تغیرات زیادی شده.هجوم ترانه های شش و هشت متنوع و فراموشی اصل موسیقی و مهم تر از همه تقلید کورکورانه بدون داشتن پشتوانۀ ذاتی و استعدادی خدادادی خوانندگان و نوازندگان و …
عده ای که شاید مبتلا به ناهنجاری سلیقه و ناموزون بودن ساختار دستگاه شنوایی بودند،روزی روزگاری به ابراز علاقه به آهنگهای شش و هشت (خدا پشت پناه آقایان قادری،یثاری و … باشد). و عده ای خوانندگان نیز در سفید کردن روی این آقایان ذره ای کم نگذاشتند.آهنگهای بیناسنامه یکی پس از دیگری وارد بازار شد.ترانه های بی محتوایی که عینآ مکالمۀ روزمرۀ خواننده را شامل میشد شد سوژۀ شعر و احیانآ آهنگسازی نیز توسط پسرخالۀ محترم صورت گرفت.کاسه بشقاب مادر محترم شد ساز موسیقی و ادا اطوارهای ناموزون خواننده خود نوعی رهبری این کنسرت بود.
ـ و ما چه کردیم؟کلی با این خواننده های ناکجا آباد با اسامی عجیبی چون ساسی،تهی،تتلو و بسیاری دیگر حال دادیم. شرمنده ام ولی در جا خواهر و مادر و نیاکان سلیقۀ موسیقایی خودمونو به هم شوریدیم.
یه شاهکار تازه هم به دنیا نشون دادیم.اینکه چقدر استعداد ایرانی ها در به حاقظه سپردن اباطیل و اراجیف کار آمده!!
اما!
این وسط روح موسیقی در همۀ ما مُرد و مورد لعن و نفرین استادانی همچون: مهرتاش،شجریان،بتهون،شوپن و … واقع شدیم.و این نوابغ روزی یک قرن آرزو کردن کاش دستشون قطع میشد و آهنگی نمینواخنن.
آره،روح موسیقی در همۀ ما میمیره و نتهای موسیقایی رو یکی یکی در خودمون خاموش میکنیم.از لمس کلاویه های آسمانی پیانو دورتر میشیم و از همخوانی با صدای دلنواز ویالون و در سمفونی زندگی خودمونو بین سروصدای آهن و چکش و اخیرآ شش و هشتهای تجارتی گم میکنیم و آخرش میگیم: “بیخیال بابا،میخوام شاد باشم!مگه کم غم و غصه رو سرم ریخته؟” ما حتی تعریف شادی رو هم نمیدونیم!!!!
وای که اگر روزی به قداست نتهای موسیقی و لذت همخوانی با سمفونیهای بتهوون و لمس فریبندۀ آلات موسیقی پی ببریم!
خداگواه! که گام در دنیایی دیگر نهاده ایم!
خداگواه! اگر تنها ثانیه ای دیگر گوش خود را با نعرۀ دلخراش خوانندگان گم نام بیزاریم!
به امید آن روز…

چاشنی: Debussy – Claire de Lune – Piano

+ پیوند ثابت شهریور ۲۰م, ۱۳۸۸ ۴ دیدگاه

اسپرمهای افسرده

فرار!
این اولین و آخرین واژه ای بود که دار و دستۀ اسپرمهای افسرده پس از اولین و آخرین تجربۀ آم ی زشی خود اذعان نمودند. لقاحی در کار نبود. تُخمکی در انتظار نبود. و همۀ این سختی ها به مقعد و رودۀ متعفن دخترنمایی ناهنجار ختم شد!
وای اگر فرصت رهایی از این رودۀ متروک متعفن را داشتند…
وای اگر بدین سان ناجوانمردانه پا نخورده بودند!
صد افسوس…!

+ پیوند ثابت شهریور ۱۶م, ۱۳۸۸ ۳ دیدگاه

ققنوس

بانوی درد!
ترانۀ سایش شهبالهای ققنوس را میشنوی؟ تو را میخواند! خدا را همین یک شب فروبنشان سیلاب اشکهایت را! بگذار آغوش ققنوس آخرین پناهگاهت باشد! بگذار فاصلۀ رخوتناک دو نگاه پایان داستان دیروز باشد! امروزی دیگر باره در پیش است و گل بوسه های آتشین او تنت را در خون من،خون ما،تعمیدی دیگر باره بخشد.

های! ملکۀ اشکها! ملکۀ باران!
ققنوس را از یاد مبر و خورشید را که در آسمان امروز درخشیدن آغز کرده است.آسمان تو! آسمان من! آسمان ما!
پوستۀ سرد و عبوس این سکوت کهنسال را دیدن آغاز کن و این روح دردمند را به دستهای باد بسپار،آسمان منتظر توست!
نازنین!جامۀ سفیدت را بر تن کن! زمان بی تفاوت از بر تو نخواهد گذشت! بگذار دستهای باد عاشقانه چونان نیلوفری گلبرگها لطیف پوست تو را نوازش کند! بگذار داغ بوسۀ آفتاب،مهر پایان همه دیروزهای نومیدوارانه باشد بر گردن تو!
من با تو غریبه نیستم! تو را میشناسم!

بانوی زیبایی!
بیش از این اشک مریز! سرت را به سوی آسمان بلند کن! فریاد برآور! گیسوانت را به دستهای باد بسپار و دستانت را به دستان آفتاب!
فریاد برآور! پرواز کن! ما به مقصد نزدیک شده ایم!ما خود/ مقصدیم! من این را نه در دستهای باد و نه در نگاه آفتاب یافتم.من این را در ساقۀ لطیف و نازک تنت دیدم.
آن هنگام که آغوش بر آسمان باز کنی دیگرت نه هراسی از سر پنجه های زمین است و نه از نگاههای سنگین زمینیان و نه از جامۀ سیاه زندان سراسر به پیکرت و نه از دیدگان منتظر خنجرهای گرسنۀ زمین گیران!
جامۀ سفیدت را بر تن کن! زمان بی تفاوت از بر تو نخواهد گذشت! مرا نیز گوشه ای در کنار خود همراه کن!

پ.ن) این نوشته هدیه ای برای ” تو ” :ایکس
پ.ن۲) مهرناز سخن از زبان تو میگویم :دی و ایکس و :-<
پ.ن۳) خواهرم داره فیلم ترسناک میبینه! و صداهایی میشنوم نا هنجار! آه و اوهو اینجور اصوات :دی
پ.ن۴) یادم رفت!
معین هستم! یک هومن از نوع خراسانی! (یاد اون یارو استاد دین و زندگیه افتادم!:دی) ـ

ghoghnoos

+ پیوند ثابت شهریور ۱۲م, ۱۳۸۸ ۱۳ دیدگاه

آموزش دانلود ویدئوهای فیس بوک

سلام..چندیست دوستان میپرسند که چگونه ویدئوهای فیس بوک را دانلود کنند؟ یکی از روشهای دانلود ویدئوهای سایتهای مانند یوتیوب،مای اسپیس و فیس بوک استفاده از وبسایتهایی هستند که سرویسی ارائه میدهند که بتوانید ویدئوها رو دانلود کنید.
برای دانلود ویدئوهای فیس بوک ابتدا بروید توی این سایت (این سایت دارای دو دامین هست!آدرس اولیه که فقط برای یوتیوب بود: abcyoutube.com).

حالا باید ادامۀ آدرس فیس بوک را به ادامۀ آدرس این سایت اضافه کنید.به عنوان مثال ویدئوی را که میخواهید دانلود کنید دارای آدرس زیر است:

http://www.facebook.com/video/video.php?v=1125917352443

ادامۀ آدرس میشود: video/video.php?v=1125917352443
ادامه را به آدرس این سایت اضافه کنید به صورت زیر:

http://www.abcyoutube.com/video/video.php?v=1125917352443

و اینتر را بزنید . یک صفحه ای مشاهده میکنید که میتوانید با چند فرمت دانلود کنید.
این روش برای ویدئوهای یوتیوب و مای اسپیس هم عمل میکند.
بیشتر قصدم آموزش دانلود ویدئو از فیس بوک بود.
موفق باشید.هومن معین.

+ پیوند ثابت شهریور ۱۰م, ۱۳۸۸ ۹ دیدگاه

طراحی پوسته: هومن معین
به قدرت: وردپرس فارسی.
Copyright 2004-2010 All Right Reserved
تمام حقوق محفوظ است 1389 - 1383
بهترین کیفیت تصویر 1024 در 768