امروز: چهارشنبه,۱۹ اسفند, ۱۳۸۸

دیریافتۀ من!کودکی…

به تو می نگرم و به پایمردی ثانیه ها رهسپار لحظات آبی رنگ کودکی خویش میشوم.ستارۀ همه پاکی ها بر ابریشم گیسوانت می درخشد و تو سرشار از لحظه های معصومانه ای.

بر لبانت شعر صداقت می رقصد و نفس تو اعجازی ست که همه عروسکها را به تعظیم وا میدارد.

فغان که چه زود آهنگ سفر کردی،دیر یافتۀ من! کودکی!

پ.ن: :-< ! ـ

+ پیوند ثابت شهریور ۸م, ۱۳۸۸ ۴ دیدگاه

کریم اسلامی مقدم: بلیسُمت!

سلام..همین الان! درست همین الان ییهو کریم تو چت گفت: هستی؟ گفتم آره! گفت اینو ببین؛اینو که دیدم خیلی حال کردم! نمیدانم چرا من اینقدر کریم را دوست دارم و او هم متقابل! جالب اینجاس ما همدیگر را ندیدیم و کاملا مجازی به هم عشق میورزیم :D در فیس بوک که معروف هستیم بس همدیگر را میلیسیم! چندی پیش کریم گفت: هومن فهمیدی چی شده؟ گفتم چی شده؟ گفت: یارو اومده تو فیس بوک میگه من و تو دگر باش جنسی هستیم! ای بابا ! آخر علاقه ی بین دو دوست را چه به دگرباش جنسی! کلا عرض کنم که اینو نوشتم بلکه خاطره ای باشد از دنیای مجازی و زندگی مجازی!

ارادتمند شما! هومن معین.

+ پیوند ثابت شهریور ۷م, ۱۳۸۸ ۱۰ دیدگاه

غزلی از حضرت مولانا

ـ یک استثنا ! یک تفاوت روشن و شفاف و یک ویژگی !
میدونید،حضرت مولانا گذشته از حکمت و فلسفه و … مجموعه ای از اشعار زیبایی هم داره که به آن دیوان کبیر یا دیوان شمس تبریزی میگن..مجموعه ای از غزل است که در دوری و جدایی حضرت شمس تبریزی سروده و به همین مناسبت هم همه ی این غزلها با نام شمس تمام میشوند یا تخلص آنها شمس است…
اما:
ـ آن ویژگی و استثنا یا تفاوت مهم چیست؟
ـ اینکه تمام غزلهای حضرت مولانا دارای ریتم و یا اوزان دلنشین،آهنگین و گوش نوازی ست که مخصوصا به گوش ما جوونا خوشاینده یا بهتره بگیم نسبت به سایر غزلیات فارسی خوشایند تر!
خیلی از غزلیات مولانا را خوانندگان گوناگون خوندن و وجدانی وزنهای بسیار دلنشینی داره مثلا:
ـ دوش چه خورده ای بُتا – راست بگو،نهان مکن
ـ یا: ای عاشقان،ای عاشقان، امروز ماییم و شما
ـ یا: کجایید ای شهیدان خدایی؟!
و نیز همین غزلی که من بسیار دوست میدارمش…واقعا محشره..مدهوش میکنه آدمو:

جان و جهان! دوش کجا بوده ای – نی غلطم، در دل ما بوده ای
دوش ز هجر تو جفا دیده ام – ای که تو سلطان وفا بوده ای
آه که من دوش چه سان بوده ام! – آه که تو دوش کرا بوده ای!
رشک برم کاش قبا بودمی – چونک در آغوش قبا بوده ای
زهره ندارم که بگویم ترا – « بی من بیچاره چرا بوده ای؟! »
یار سبک روح! به وقت گریز – تیزتر از باد صبا بوده ای
بیتو مرا رنج و بلا بند کرد – باش که تو بنده بلا بوده ای
رنگ رخ خوب تو آخر گواست – در حرم لطف خدا بوده ای
رنگ تو داری، که زرنگ جهان – پاکی، و همرنگ بقا بوده ای
آینهی رنگ تو عکس کسیست – تو ز همه رنگ جدا بوده ای

چاشنی:

  1. با صدای استاد شجریان که دیگه خداست!! :ایکس
  2. اجرای گروه اوهام: لینک

پ.ن۱) عاشق این دو قطعه هستم..
پ.ن۲) ممنون از سید رهبرنیا که من رو با اوهام آشنا کرد
پ.ن۳) ندارد!
معین هستم یک هومن! هرچه هستم این هستم! :) ـ

+ پیوند ثابت شهریور ۳م, ۱۳۸۸ ۳ دیدگاه

رمضان و شکم بارگی

و اما عزیزان … اعم از اینکه مسلمان و غیر مسلمان
باید گفت: مقدم مبارک سرشار از صحت و سلامت ماه رمضان انشالله خوب و خوش خواهد بود،ولی چرا مسلمان و غیر مسلمان؟ چون امساک و روزه تقریبآ که نه؛بلکه تحقیقآ در همه ادیان به نحوی وجود دارد و حتی در بین ایرانیان پیش از اسلام هم روزه به صورت خاصی وجود داشته؛گو اینکه زردشتیان امروز هم با روزه و امساک به خوبی آشنا هستند.
ولی از تحقیق پیرامون چگونگی ماه رمضان در ادیان بگذریم! اجازه بدین به یکی از اهداف اصلی روزه و رمضان بنگریم که متاسفانه انگار کاملا از بین رفته. آونهم در بین عُلمای اهل معدی و شکم.
بله،اگر به فلسفه ی روزه و رمضان توجه کنیم،به ویژه اگر به خطبه ای که حضرت محمد(ص) به مناسبت فرا رسیدن این ماه ایراد کردند متوجه میشیم که: از عمده دلایل وجود این ماه یکی این است که صاحبان روزه در این ماه امساک کنند،کمتر بخورند و بنوشند و مازاد آن را به یتیمان و نیازمندان و مسکینان خیر و خیرات نمایند.
غافل از اینکه هر سال یکی دو هفته مانده به ماه رمضان،نرخ گوشت قرمز و سفید و سیاه یا برنج و چه و چه بالا میرود و این یعنی تقاضا بیشتر میشود و حتی مردم صریحآ میگویند که: ما برای ماه مبارکمان هیچ چیزی تهیه و ذخیره نکرده ایم!!…اگر سایر روزهای هفته مثلا یکی دوبار گوشت میخوریم،در این ماه باید هر شب سحر بخوریم چون میخواهیم روزه بگیریم!!!!!! و حتما هر یک از شما دیده یا شنیده و یا سر سفره های افطار نشسته و خورده اید:آش و ماش و ماغوت و کُماج و اماج و خرما و زولبیا و بامیه و سرانجام هم یک شکم سیر چلوکباب و قیمه و قرمه سبزی و ……پنیر….!!!! و تازه این شبهای تابستان فکر میکنید بین افطار و سحر چند ساعت است؟زیاد زیاد اگر بگیریم و کمی از سر این و آن سر بزنید ۵ یا ۶ ساعت؟!!
العظمه لله از این شکم آدمی یا بهتر است گفته شود از بعضی شُکمبه ها!!!…
از شیخ اجل سعدی بشنوید که در بوستان خود میگوید:

شکم صوفی ای را زبون کرد و فرج – دو دینار بر هر دوان کرد خرج
یکی گفتش از دوستان در نهفت – چه کردی بدین هر دو دینار؟ گفت:
به دیناری از پُشت راندم نشاط – به دیگر شکم را کشیدم سماط
فرو مایگی کردم و ابلهی – که این همچنان پُر نشد وآن تهی
غذا گر لطیف است و گر سرسری – چو دیرت به دست اوفتد خوش خوری
شکم بند دست است و زنجیر پای – شکم بنده،نادر پرستد خدای
سراسر شکم شد ملخ،لاجرم – به پایش کشید مور کوچک شکم
برو اندرونی به دست آر پاک – شکم پُر نخواهد شد الا به خاک

و خلاصه و در یک کلام اینکه: ماه رمضان،فرصتی مبارک است و زمانی برای سلامت و صحت! به شرط آنکه واقعآ مثل بعضی حضرات بندۀ شکم خود نباشیم که از همه چیز و همه کار یادمان برود الا از شکم انباشتن و پُر خوردن ؛ چراکه هدف اصلی این ماه یا حداقل از مهمترین اهداف این ماه یکی امساک است و ریاضت شب زنده داری و مازاد آنچه را که در این ماه نمیخوری به دیگران یاری رساندن و خیر و خیرات،نه خدای نکرده شکم بارگی!!

پ.ن۱) مادر گرامی روزه گرفت و جایتان خالی همش خواب بود! میگویند خواب روزه دار عبادت است! دیگر آنکه ایشان رفتند کلی مواد غذایی خریدند و انباشته کردند که چه؟
پ.ن۲) اگر از من میپرسی: روزه نمیگیرم!
پ.ن۳) این ماه را با تمام وجود دوست دارم…مخصوصا لحظه ی افطار و کوچه های نجابت و استجابت که بسیار خلوت است و جای دلبری شیرین لب خالی!!
پ.ن۴)چاییم سرد شد :( ((((((
معین هستم یک هومن از نوع ازغدی ! ـ

+ پیوند ثابت شهریور ۱م, ۱۳۸۸ ۱ دیدگاه

جومونگ و فلاکت ما

شنیدم که جناب مستطاب عجل اکرم! آقای “سانگ ایل گوگ” بازیگر نقش جومونگ در همین یکی دو روز گذشته تشریف میارن تهران و نسبتآ استقبال خوبی هم در فرودگاه و هم در سطح شهر از ایشان به عمل می آید…حالا بگذریم از اینکه اخبار حضور حضرتشان هم نشریه ها و جراید ما را پُر میکند و بگذریم از اینکه بانوی پاکدامن سینمای ایران،سرکار علیه مهناز افشار هم به هتل استقلال تهران مراجعه کردند و عجل اکرم را دیدند و شاید هم غیره،ما که بخیل نیستیم و به فال نیک میگیریم.
فقط یه نکته رو بگم اونهم اینکه: ظاهرآ جمعیت زیادی از مردم ما جلو هتل محل اقامت ایشان جمع میشن و جناب مستطاب جومونگ هم محبتشان گل میکند و از بالای بالکن هتل نسبت به مردم ابراز احساسات روا میدارند و یک جملۀ فارسی که قبلا تمرین کردند میفرمایند و آنهم عبارت از این است که “دوستتان دارم” لابد یعنی I Love You
شاید هم حضرت مستطاب جومونگ در یک لحظه خود را “باراک اوبوما” میبیند که در پایان سخنرانی امسال به فارس فرمودند: “عید شما مبارک”

ـ اما نتیجه: دوستی میگفت من حاضرم قسم بخورم که همه ی اینها برای نژاد زرد ابراز احساسات میکنند..اولآ از نژاد خودشان بی خبرند ؛ ثانیا نمیدانند که دارای چه پشتوانه ی فرهنگی ای هستند.
اگر یکی از آن حضرات میدانست که وارث چه تمدن و فرهنگی است،یا حد اقل یک بار _نمیگویم تاریخهای نوشته شدۀ خودمان_ بلکه همان تاریخ نوشته شدۀ بیگانگان،یعنی “تاریخ تمدن ویل دورانت” را خوانده بودند،آنوقت بزرگواری خود و تاریخشان را در برابر این قصه ها و ادم هایی که اخیرآ تلویزیون ما_به دلیل روی خوش نشان دادن مردم به چین و کره و تایلند . … پخش میکنند_ میشناختند.
ـ باری بگذریم از اینکه هر ملتی دارای فرهنگ و تاریخ خاص خودش هست اما ایرانیانی که تاریخ خود و قصه های عظیم و سرشار از کنش و واکنش شاهنامه را خوانده اند،هرگز دلبستۀ قصه هایی مانند جومونگ نخواهند شد..ولی چه میشود گفت و چه باید کرد؟!!

پ.ن۱: تنفر دارم یه عالمه از این جومونگ و سودانگ و …
پ.ن۲: حالا درسته تنفر دارم ها ؛ اما بانوان بربری این سریالها اصولا بانوان خیلی خوبی هستند برای قشر راننده ، از قدیم گفتند بربری ها آفریده شدند برای راننده جماعت،از نظر جنسی عرض میکنم، حال چرا از قدیم گفتند؟ چون بربری جماعت سفید و لُمبه و بی مو هست! پس راننده جماعت باید دوست داشته باشد…حال بگذریم که بنده بانوی سبزه و آتشین میپسندم :دی و هرچی میخوای فک کن و دوباره دونقطه دی
پ.ن۳: گشتم نبود! نگرد نیست!
همواره معین بودیم یک هومن! الان ازغدی هستیم یک جوان بکر. ـ

+ پیوند ثابت مرداد ۳۰م, ۱۳۸۸ ۱۲ دیدگاه

مهرناز

و علیکم
دوستان عزیزم که به وبلاگ من سر میزنید بدانید و آگاه باشید که بنده دوستکی دارم “مهرناز” نام! این موجود نسخه ی کپی بنده ی حقیر هست بلکه من نسخه ی کپی این جونیور باشم اما نه این موجود نسخه ی کپی من است چون از من کوچکتر است خوب پس من ارجینالم…حالا اینها را چه به شما؟ :D
خلاصه این مهرناز نام عزیز گاهگداری در وبلاگ بنده مینویسه!
همین! فقط اطلاع رسانی بود.
در ضمن در روزانه هایم هم مینویسد.
ارادت،معین هستم یک هومن!

+ پیوند ثابت مرداد ۳۰م, ۱۳۸۸ ۱۲ دیدگاه

تزریق اعتماد به نفس

طب هومن

بدون عوارض

صد درصد تضمینی

هر وقت سیمهای اعصابت اتصالی کرد،هر وقت افسردگی به ریش و هفت جناح بدترت خندید کافیه یک برگ از این اثر هنری رو در آب جوش باز کرده و میل فرمایید…والله یک نگاه کوچک به پرتره ی این مادر بزرگ عزیز،این غبارآلود زمان،این چروکیده ی باطراوت،از نوشخوار کردن کلمات قصار برایان تریسی ها اثر بخش تره…میتونید امتحان کنید..داروی کمبود اعتماد به نفس انسانی،۱۰۰ درصد تضمینی،تحریک قوای جنسی در کوتاه ترین زمان ممکن بدون عوارض جانبی البته پس از مشاهده از علائمی قبیل بیزاری جنسی وحشت نکنید!!!!

به کلینیک ساحلی ما مراجعه فرمایید!
منتظر روشهای درمان دیگر مرضها باشید!!!

پ.ن۱: ایده ی این نت(مطلب) را دنیا صادقی عزیز گفت!!! و درخواستی بود یه جورایی
پ.ن۲: طنز نویس نیستم؛اگه خنک شده ببخشید دیگه
پ.ن۳: گشتم نبود!نگرد نیست!
با آرزوی توفیق برای همه ی طراوت پیشگان جوان
معین ، یک هومن

+ پیوند ثابت مرداد ۲۹م, ۱۳۸۸ ۶ دیدگاه

ارنستو چه گوارا ۹

در این سفرها یک روز مردی را ملاقات کرد
او هم برای آزادی کشورش از چنگ دیکتاتورها
که نوکر آمریکا بودند
نقشه میکشید
اسم آن مرد “فیدل” بود
“فیدل کاسترو”.
کاسترو هم عقیده داشت:
بایست مسلحانه جنگید
چه گوارا و کاسترو با هم متحد شدند
شبها و روزها مبارزه کردند
و انقلاب کوبا را به ثمر رساندند
نوکران آمریکا را بیرون کردند
و حکومت کشور را به دست مردم کوبا سپردند
فیدل در کوبا ماند…
اما چه گوارا…
ادامه دارد…
+ پیوند ثابت مرداد ۲۶م, ۱۳۸۸ ۱ دیدگاه

یک خاطره

عصر دیگر یک چهارشنبه ی تابستانی بود…رزوی غمگین که با پدر در پارکی دور افتاده و پرتی قدم میزدیم..داشتیم آهسته میرفتیم و پدر بلند بلند زمزمه میکرد که:
نگاه کن که نریزد دهی چو باده به دستم – فدای چشم تو ساقی به هوش باش که مستم
نه شیخ میدهدم توبه نه پیر مغان می – ز بس که توبه نمودم ز بس که توبه شکستم
و درست در همین لحظه بود که نفهمیدم صدایی سردو غمگین،اما نرم و لطیف از کجا بلند شد و گفت:
- چیه حاجی؟تو هم مثل من رانده از یار و دیاری؟!
این طرف،آن طرف با نگاهی جستجوگر دنبال صدا گشتم؛ناگهان در حاشیه ی دیوار،پشت دکه ی نگهبان و روی یک نیمکت دختری زیبا و جوان و شیک پوش با لباسهایی که نشان میداد از خانواده ی ثروتمندی ست،دیدم…دروغ نگویم،یکه خوردم و شاید هم چند ثانیه ای خشکم زد که دختر جوان ادامه داد:
- چی شده حاجی؟به من نمیبینی که با آدم ها هم صحبت بشم؟
پیش رفتیم،روی نیمکت نشستیم و پدر گفت:
- چرا،چه طور نمیبینم،برعکس دنبال یک هم صحبت میگشتم،مخصوصآ صحبتی که حضورش بهشت هم باشه!!
بیدرنگ گفت:
- اما من…نگاه کن حضورم جهنمنه!!!
و بعد یک لوله ی باریک شیشه ای که بر سرش حقه ی گردی هم چشبیده بود،نشان داد که فهمیدم منظورش این بود که شیشه میکشیده!
لحظه ای سکوت بین ما حاکم شد و بعد دختر جوان رو به پدر کرد و گفت:
- چرا نمیگی این چیه؟چرا نمیگی حیف تو نیست این چه کاریه میکنی و …
- پدر با لحنی غمگنانه،دستی بر روی شانه ی او گذاشت و با نگاهی تیز به او گفت:
- چون من یقین دارم که تو خودت بهتر از من میدونی که داری چی کار میکنی!! چون تجربت از من بیشتره..خیلی بهتر از من سود و زیان این عمل رو میدونی!!!خوب…حالا ول کن این حرفارو..چه جوری دودشو در میاری؟کو یکی دو پکی بده ببینیم چیه؟!!
دختر نگاه عمیقی در عین حال شرمندگی کرد و گفت:
- متاسفم حاجی،دو صوت داشتم تموم شده!!!
پدر گفت:
- همیشه همینطور بوده…اگه کنار ساحل قدم بگذارم،دریا آبش خشک میشه!!
دختر گفت:
- قول میدم چهارشنبه دیگه میام همینجا،امیدوارم ببینمت…
و گذشت…!
اما هنوزه که هنوزه اون چهار شنبه ی چهار مراد نیموده….!!

پ.ن: این خاطره امیدوارم بد آموزی نداشته باشه

+ پیوند ثابت مرداد ۲۳م, ۱۳۸۸ ۲ دیدگاه

:-<

برای دوستی که دلش گوشه گیر بود و بنده را متحول کرد!

اگر چه هر وقت سخن از عشق به میان میاید،معمولا جوانان بی درنگ رابطه ی بین انسان و س٪ک٪س در آن جستجو میکنند.حال آنکه عشق دارای دو بعد وسیع خاکی و افلاکی ست و هر بعد آن هم به وسعت فاصله ی بین زمین و آسمان دارای جنبه ها و جلوه های گوناگون است.
به قول “اریش فروم” در کتاب “هنر عشق ورزیدن”،عشق خود دارای مرز و حد معینی ست و چنان نیست که از وجود عرض و طوا و ارتفاع در عشق خبری نباشد؛مثلا وقتی گفته میشود که پسری جوان،ینی بین ۱۵ تا ۲۵ سال؛زنی میانشال و جا افتاده که بیش از ۳۵ تا ۴۵ سال است دوست دارد؛هر عقل منطقی خواهد گفت که رابطه ی عشق،رابطه ی منطقی و عاقلانه نیست!! و یا به عکس اگر دختری جوان که کمتر از ۲۵سال دارد،مردی میانسال را که احتمالا موی سر و صورتش هم سپید است،دوست داشته باشد؛باز گفته میشود که رابطه ی چنین عشقی غیر عاقلانه و غیر منطقی است
اما
خیلی ها را عقیده بر این است که عشق این حرفها را نمیشناسد؛عشق را مرز و حد و حدودی نیست! عشق با عقل نه تنها هیچ رابطه ای ندارد بلکه دشمن خونی همدیگرند و چه و چه….
و تو:
وقتی در دنیای خود آگاهانه گام بر داری؛وقتی توجه کنی که هر یک از ما تنها یک دفعه از نعمت حیات بهره مند میشویم و این نعمت کوچکی هم نیست؛وقتی بنا هست که تو پس از ۲۲ سالگی،سالهای زیادی را بگذرانی آن وقت به این نتیجه خواهی رسید که: توئه دختر ۲۲ساله که ادعا میکنی مثلا فلان مردی را که جای پدرت است دوست داری؛نه تنها حرفی کاملا کودکانه ست که اشتباهی ست بس بزرگ!!!!
میگویی چگونه باید فهمید اشتباه است؟!
خیلی ساده ست!!
گفته میشود وقتی نمیتوانی  حقیقتی را از اشتباه تشخیص بدهی بهترین راه “اجماع قوم” است!یعنی به اکثریت مراجعه کن! من یقین دارم که از پدر و مادر و عمو و عمه و خاله و دایی گرفته،تا همه مخاطبان تو…تو را برای چنین تفکری محکوم میکنند! میگویی نه؟ بپرس!!!

امید پیروزی ات! معین هستم یک هومن


طراحی پوسته: هومن معین
به قدرت: وردپرس فارسی.
Copyright 2004-2010 All Right Reserved
تمام حقوق محفوظ است 1389 - 1383
بهترین کیفیت تصویر 1024 در 768