امروز: یکشنبه,۲۳ اسفند, ۱۳۸۸

جهت حمایت از من روی تبلیغات کلیک کنید:

چرا؟پاسخ دهید…

ـ به نظر من جوان تر ها مسئولیت سنگین تری دارند و اگر در نظر بگیریم که دنیا را جوانان میسازند آن وقت به اهمیت بیشتر این مهم پی میبریم.
ـ اینکه یک جوان دنیا را چگونه میبیند خیلی مهم است؛یعنی جهان بینی،خوشبختی و بدیختی هر انسانی رابطه ی مستقیمی با جهان بینی او دارد.
به عنوان مثال:
در نظر بگیرید که دوست جوان شما همین الان وارد اتاقی میشود که شما ساعتی قبل در آن اتاق نشسته و دارید تلویزیون نگاه میکنید؛دوستتان با توجه به زن گوینده بی درنگ میگوید: “آه،اینو نیگاه..دستای پیر و چروکیدش خیلی زیباست که اون رو برهنه هم کرده؟!!”
شما دوباره به تلویزیون نگاه میکنید…آنقدر که دوستتان میبیند شما زشت نمیبینید؛با خودتان میگویید:”درست است گوینده زن مُسنی ست اما لایق این همه انتقاد نیست!!”
دوباره چند دقیقه بعد…گوینده ها عوض میشوند؛دوست شما هم در این فاصله از اتاق خارج و دوباره وارد میشود؛باز مجددا به زن گوینده ی دیگر با همان لحن میگوید: “این یکی خودشو به چه روزی درآورده!!چرا اینجوری کرده؟اه اه اه”
شما ایندفعه که به تلویزیون دقت میکنید،میگویید: “نه،این مشکل دوست من است،او نه تنها آنقدر زشت نیست بلکه زیبا هم هست!”
بعد:
می اندیشید! راستی زشتی ها و زیبایی ها چگونه انتخاب میشوند؟ با خودتان میگویی چرا یک اثر هنری به نظر یکی زیبا و به نظر دیگری زشت به نظر میرسد؟و یا چرا یک منظره ی طبیعی برای بعضی زیبا و برای عده ای زشت است؟و همچنین چرا یک نظر به نظر یکی زیبا و به نظر دیگری زشت است؟راستی چرا؟!!
من خود پاسخش را میدانم و خواهم نوشت…اما تا آنوقت شما بگویید چرا؟

مرا بر صلیب پاک اندام عریان خویش بیاویز…

در سرزمین تنهایی روح من هیچ زمزمه ی آشنایی به گوش نمیرسد.در آسمان تیره ی وجودم پرنده ای پرواز نمیکند.گویی در آتشکده ی وجودم همه خدایان غروب کرده اند و مرا به دستهای سرد نسیان سپرده اند تا همراه باد ساز فراموشی را بنوازم.در کلیسای عمر من نوای هیچ ناقوسی مرا از این مرگ خاموش بیدار نمیسازد.راهبه های عشق را مرا ترگ گفته اند و من را به سرزمین تنهایی گذشته ی خویش طرد میکنند.
دستهایم را در طلب نوازشی آشنا به سوی اندام عریان مسیح بلند میکنم ولی او نیز با سر انگشتان لرزان خویش مرا به سمت صلیب تنهایی هدایت میکند.صلیبی که سالهاست هر شب در این کابوس تلخ آن را بر فراز تپه های قتلگاه خویش نظاره میکنم که سرنوشت مسیح را برایم بازگو میکند.
کدامین ناقوس بلند مرا از این خواب بیدار خواهد کرد؟
کدامین مسیح رمز مرگ را به من خواهد آموخت؟
کدام راهبه درس عشق و زندگی را به من یاد خواهد داد؟
و کدام کشیش انجیل پاک مسیح را با زمزمه ی آشنای خود برایم بازگو خواهد کرد؟
آری؛ تو برایم آن مسیح پاکی هستی که اندام عریان مرا بر صلیب زندگی خواهی آویخت و با زمزمه ی دلنشین خود انجیل را برایم بازگو خواهی کرد و رمز عشق را به من خواهی گفت.
تو آن مسیحی هستی که سرنوشت عشق پاک مریم را در میلادی دوباره بر من گوارا خواهی ساخت.
مسیحا! تنها نامی من باش و مرا از این یاس جانگداز برهان.وجود مرده ام را بر صلیب زندگی بیاویز.انجیل را برایم بازگو کن و “مرا بر صلیب پاک اندام عریان خویش بیاویز” تا رسم زیستن را در معصومیت بی گناه تو خلاصه کنم و از ژرفای وجود خویش فریاد برآورم که دوستت دارم…

پ.ن مسلمآ مسیح،انجیل،راهبه،کشیش و … نماد هستند. ـ

ارزش و ٪باک٪رگی٪

افصح المتکلمین سعدی بزرگ در مجموعه مواعظ خود غزلی دارد که تکلیف خیلی چیزها و خیلی آدمها و عقیده ها و… را روشن میکند:
تن آدمی شریف است به جان آدمیت – نه همین لباس زیباست نشان آدمیت
اگر آدمی به چشم است و دهان و گوش و بینی – چه میان نقش و دیوار و میان آدمیت
به حقیقت”آدمی” باش وگرنه مرغ باشد – که همین سخن بگوید به زبان آدمیت
رسد آدمی به جایی که به جز خدا نبیند – بنگر که تا چه حد است مکان آدمیت
به این ترتیب وقتی گفته میشود فلانی جوان است،پیر است یا اهل حق،یا نه درویش است و اینجور صفتها،همه ی اینها زیر مجموغه ی آدم بودن،انسان بودن و تلاش کردن برای رسیدن به انسان کامل است.
مَثل تقریبا سائری وجود دارد که میگوید: ملا شدن چه آسان،آدم شدن چه مشکل!!…حالا این نوشته با شعر شروع شد بهتر است یکی دو بیت هم از حضرت حافظ بیاوریم که فرمود:
سینه مالامال درد است ای دریغا مرهمی – دل به تنهایی به جان آمد خدا را همدمی
آدمی در عالم خاکی نمیاید به دست – عالمی دیگر بباید ساخت و ازنو آدمی
و مخلص کلام اینکه: در پرتو آدم بودن است که همه چیز معنا پیدا میکند و برای دختران ٪باک٪رگی٪ و ب%کارت میتواند امتیازی در جامعه ی و فرهنگ اسلامی-ایرانی باشد و نشان دهنده ی اینکه فلان دختر از نظر &&س%ک%س&& کمتر بهره برداری شده که همین خود اگر چه به نظره عوام،پدر مادرها ی سنتی-مذهبی و انسانهای متعصب میتواند امتیاز و ارزش باشد.ولی از نظر من و آنانی که زیر و بم احساسات،عواطف و &&س%ک%س&& را میشناسند و دوست دارند هر کار و عملی را درست انجام دهند و از &&س%ک%س&& بهره کامل و کافی را ببرند،”نه تنها ب%کارت و ٪باک٪رگی٪ امتیاز و ارزش نیست بلکه یک کمبود و عدم رشد کافی هم میتواند به شمار آید” !
عوام الناس و علیلان ذهنی برای انتخاب زن جمله ای دارند که شنیدنی ست،میگویند: اگر به غذا اهمیت میدهی،زن تبریزی و ترک را انتخاب کن؛ اگر به آداب و معاشرت،زن ژاپنی؛ اگر اهل شب نشینی در جهنم و منقل و دود و بساط و غیره هستی،زن کرمانی؛ و اگر هم اهل رختخواب و هم بستری هستی،با زنی تن فروش ازدواج کن ! :-<
این جمله اگر چه یک شوخی بیشتر نیست،اما حقیقت بسیار تلخی را در بر دارد. طبیعی است که یک زن تن فروش در بستر به مراتب موفق تر از دختری آفتاب مهتاب ندیده است که با%کر%ه هم هست.نتیجه گیری اینکه ارزش و امتیاز رو نیاییم به پست ترین نقطه ی بدن و محل دفع فوضولات تعریف کنیم…دیدمان را باز کنیم و از نظر لذت و زیبایی تعریف کنیم….
و آخرین حرف هم اینکه همه چیز در این دنیا نسبی ست و بستگی به این دارد که چه میخواهیم؟چه میکنیم؟و در کجای تاریخ و جامعه ایستاده ایم؟!! وگرنه همه ی این حرفها،فقط میتواند حرف باشد..والسلام
پ.ن: برای جلوگیری از ققییللتترر شدن مجبور بودم بعضی کلمات را عجق وجق بنویستم.

+ پیوند ثابت مرداد ۱۹م, ۱۳۸۸ ۲ دیدگاه

در مورد جایگاه زن

در اساطیر چینی خوانده ام که وقتی در روز ازل خداوند انسان را از خاک و گل آفرید و احتمالا از روح خود در او دمید،متوجه شد که بیش از حد زیبا و خوشگل و چشم نواز شده است؛پس او را دو شقه کرد و یکی را به “جابلقا” و دیگری را به “جابلسا” پرتاب کرد.
چینی ها عقیده دارن که انسان در تمام طول عمر خود به دنبال آن نیمه ی گمشده ی خویش است،و بعضی از فلاسفه ی چینی هم عقیده دارند که آن نیمه گم شده زنی است که هر انسانی باید در پی آن باشد تا به بوسیله ی او کامل شود.
این قصه به هر صورتی که باشد آنچه در طول تاریخ اهمیت داشته و دارد تساوی کاملا هماهنگی ست که زن و مرد با هم داشته و دارند.
اگر چه با نگاهی دقیق تر به این نتیجه میرسیم که زنان همیشه نقش مهمتری داشته اند و دارند و احتمالا به همین دلیل بوده و هست که مردها با توجه به قدرت بدنی،همیشه خواسته اند خود را برتر بدانند یا جایی که تاریخ صده های بسیاری را با نام مرد سالاری میشناسد و در ادیان گونانون،اغلب خدایانی که از اهمیت بیشتری برخوردارند به صورت مرد مجسم شده اند و هرگز پیامبری به صورت زن ظهور نمیکند و حتی در دین اسلام،از خداوند به عنوان مرد یاد میشود و داریم: قل هو الله احد!! نداریم قل هی الله احد (دونقطه دی) ـ اگر چه ظهور اسلام زن را از حضیض ذلت و خواری به اوج عزت هدایت میکند(با توجه به زمان) ؛ دیگر اجازه نمیدهد که اعراب بدوی زنان را زنده به گور کنند و یا مادرانی را که دختر زاییده اند به همراه دختر تازه به دنیا آمده شان در زیر انبار خاک مدفون کنند.
اما با همه ی اینها هنوز انگار از آن سنت بدوی در ذهن علیل خیلی ها چیزهایی باقی مانده است،چرا که هنوز هم در گوشه و کنار جامعه بشری میبینیم و یا میشنویم که انگار حاضر نیستند برای زنان همان حقوقی را قائل باشند که برای مردان! ـ
میشنویم که زنان را تنها در آشپزخانه های منازل یا برای “هم بستری” میپسندند و دوست دارند که دست دختران جوان به جای قلم ودفتر،سوزن و جارو باشد.
هنوز هم در بسیاری از جوامع اسلامی و غیر اسلامی هستند مدنیت هایی که برای زنانشان حق رای قائل نیستند یا حتی برای دخترانشان شناسنامه ندارند.
ـ هر چه باشد تمدن در آستانه ی قرن سه هزار اجازه نمیدهد که انسانها برای هم نوعان خود،برای جامعه،اقشار،اقلیتها،رنگین پوستان و … تبعیض قائل شوند.
ـ حقوق،آزادی و برابری و برادری فریادی است که بیش از یکهزار و چهارصد سال پیش از دامن فرهنگ “ایرانی” برخاست و امروز هم باید مثل خورشیدی در آسمان بدرخشد.

پ.ن:
جابلقا و جابلسا: مشرق زمین و مغرب زمین
یه یارویی ازدواج کرده جدید و ذلت را به معنی کلمه پذیرفته،اومدم یه چیزی بنویسم واسه این خواستگاری و اینجور سنتهای نکبتی و گه اما یه چیز دیگه شد
مخلصیم – معین هستم یک هومن – هر چه هستم این هستم – اهمیت که ندارد ~ بگو که من مستم :D

همینه که هست…

سلام…
امشب چه قدر خالیم!! من دوست دارم فوش بدم…دوست دارم به قوله خودمون …بگم!!! مگه چیه؟
اصلا چرا همیشه باید جلو راحتیه خودمو بگیرم که دیگران ناراحت نشن؟
یک بنده خدایی جدیدا ادد کردم دیدم ایشون واقعا راحت هست
منم میخوام راحت باشم
فوش میدم!!! آسمونو میکشم زمین میذارم تنگش میفرستمش سر جاش
طرف میاد دو کلام حرفای زیر شکمی میشنوه از من یا کریم بعد بر میگرده میگه فکر میکردم آدم هنری ای باشی!!!
آخر بانوی من چه ربطی داره؟
اصلا مرام من همینه! فوش میدم! هر کار بخوام میکنم
همینه که هست؛به نظر من ادب و مرام و پاکدامنی در الفاظ نیست!!!
همین!
ارادتمندم – فعلا خدا فـــس

شمع…

یکی از کارهایی که همیشه دوست داشتم عکس نوشته بوده؛بلکه خط نوشته! اما کلا من از نقاشی و دنیای رنگها هیچی حالیم نیست!!!هیچ! اما به نظرم اگه کسی بتونه نقاشی کند و بر اساس آن بنویسد و یا بالعکس خیلی راحت تر مقصودش را میرساند.من گاهگداری یه چزایی میکشم و مینویسم یه جورایی عکس نوشته! و اعتراف هم میکنم:شاید نوشخوار ایده های دیگران باشد که در ضمیر ناخودآگاه میمونه و میاد رو کاغذ؛تازه نقاشیم هم افتضاحه؛فکر کن چی از آب در بیاد

اگر هرکس شمع خودش را روشن کند،به آفتاب نیاز نیست…

ارنستو چه گوارا ۸

بار دیگر چه گوارا به راه افتاد:
کولبارش بر دوش،گیوه هایش در پا و تفنگی در دست
شهر به شهر،ده به ده
و کشو به کشور به تبلیغ عقیدۀ خود پرداخت
دیگر سخت آبدیده شده بود
نه از راه می ترسید،نه از چاه
نه از گرسنگی مینالید،نه از تشنگی
میتوانست روزهای پیاپی راه بپیماید
و از میان کوه و جنگلها و دریا بگذرد
میتوانست هفته ها شکم خود را
با علف و پوسته ی درختان سیر کند
و تشنگی خود را تنها با قطره های باران فرو نشاند
دیگر هیچ چیز برایش اهمیت نداشت
جز پیروزی؛پیروزی بر دشمنی که تازه پیدایش کرده بود.
ادامه دارد…

ارنستو چه گوارا ۷

نه،اینجا دیگر شربت و سوزن و قرص فایده نداشت
اینجا دیگر درمان به کار نمیامد
اینجا بایستی مبارزه کرد
مبارزه بر ضد دشمن
دشمنی که دزد هم بود؛
و به زور و دوز و کلک ثروت میلیونها مردم را غارت میکرد
دشمنی که به صغیر و کبیر رحم نمیکرد
و هر نغمه ی مخالفی را با گلوله جواب میداد.
دشمنی که تا دندان مسلح بود.
پس بر ضد این دشمن
بایستی جنگ مسلحانه راه انداخت.
ادامه دارد…

ارتجاع

یک فنری در دستش بود و مدام آنرا باز میکرد و رها میکرد و بعد از یکی دو دقیقه گفت: “میدونی این فنرمنو به یاد طالبانی ها میندازه؟”
گفتم: “چه طور؟”
گفت:”یک روز گفتند باید وسط دریا دیوار کشید…! روز دیگر نوبت زنانه مردانه کردن اتوبوس ها،صف نانوایی ها،پیاده روهای خیابانها و… شد…! و امروز شنیدم که دستور دادن شلوار پای خر و اسب و استر … کنند!
این یعنی همین فنر؛که واضحترش میشه ارتجاع!
باقی بقایتان – هومن معین

ارنستو چه گوارا ۶

برای از بین بردن مرض
بایست میکروب را نابود کرد
برای از بین بردن سرمایه داری
بایست سرمایه دار را از میان برداشت
چه گوارا با این اندیشه دست به کار شد
مرض را یافته بود:سرمایه داری!
میکروب را پیدا کرده بود:سرمایه دار!
اما دارو؟
آیا با شربت میتوانست این میکروب را درمان کند؟
آیا با سوزن میتوانست؟
آیا با قرص میتوانست؟
چه گوارا شب و روز در همین فکرها بود.
ادامه دارد…

طراحی پوسته: هومن معین
به قدرت: وردپرس فارسی.
Copyright 2004-2010 All Right Reserved
تمام حقوق محفوظ است 1389 - 1383
بهترین کیفیت تصویر 1024 در 768