
تو! انسان نیستی! چرا که چشمهایت با رنگ خون آشنا نیست.تو انسان نیستی چرا که نگاهت زهرآلود نیست.از برای تو مفهومی نیست که تو را بگویم؛چشمهایت سرشار از گرمی و مهربانی ست،سینه ات یک پارچه شور و شوق است،نگاهت به پاکی نگاهی کودکانه و کلامت آرامبخش همه بی کسی ها،همه تنهایی ها و نومیدی ها…دستهایت بیانگر تلاش،نامت سپیده دم تیرگیها و خودت معنای “بودن”…آری؛از برای تو مفهومی نیست که تو را برابری کند.عشقت شکست ستمگری و شعرت فریادی از سکوت،خاموشی ها و امیدی بر نومیدی ها.
تو انسان نیستی،تو هم جنس دیگران نیستی،روشنی،پاکی،درخشانی،حال آنکه همه خاموشند،تیره اند،همه مرده اند…آری؛همه در امتداد انجماد واژه ها مرده اند.در امتداد مرگ انسانیت،همه وقتی مردند که شعرها در جنگ با سکه ها شکست خوردند آنگاه بود که ارزش یک انسان به یک اصطبل محدود شد.در آن هنگام بود که تو از فرط بی کسی ها هجرت کردی به سرزمینی که به آن تعلق داشتی؛سرزمین نور،روشنایی،درخشندگی،سرزمین خورشید…
تو هرگز انسان نبودی،تنها فرشته ای بودی که نقاب یک انسان را بر چهره داشت.فرشته ای که آن را پاره کرد و به آسمان بازگشت.در کنار خورشید ماند،از برای او سرود.خورشید را سرود و کلامش نورانی شد.سخنش درخشید.نامش جاودان ماند.آنگاه من نام او را با عظمتی چون مفهوم “پدر” در قلبم سرودم.
تابستان ۱۳۸۲