سلام…
یه زمانی بلاگم تبدیل شده بود به دفتر خاطره…زمانی که حس میکردم دیگه یکی پیدا شده بفمه که من چی میگم…چمیدونم…اصلا حوصله ندارم برم تو خاطرات…اما الان که اومد تو مدیریت بلاگ بینم چه خبر،ناخود آگاه نوشتم سلام… و پشت بند آن هم به یاده خاطره نویسی افتادم…حس میکنم شکستی عظیم خوردم! حس میکنم که دارم از یه بحران روحی عبور میکنم..نمیدونم چه مرگمه…نمیدونم چرا دیشب رفتم سراغ “داش آکل” و برای بار سوم یا چهارم خوندم! نمیدونم چرا چند دقیقه پیش غرق در کتاب “تفکرات تنهایی” شدم..نمیدونم چرا عصر شعری نوشتم کلی دوستان گفتند درد داره…چمیدونم! پریشانم! اصلا امیدی نیست! چه زود میرسد دردهای پیری!!! از صمیمی ترین دوستانم هم دوری میکنم…فقط من و پدرم و چهارتا کتاب و اینترنت! نمیدونم چه بنویسم؟!! از چه بگویم؟!! هر چی بگم تلخه! هر چه بنویسم تلخه!!یه زمانی میگفتم حتی به یه روزنه راضی ام! یه زمانی اصلا امکان نداشت خلاف ادب صحبت کنم! اما الان تمام مرزها رو شکستم! نمیدانم!در جدالم با خویش…با این اندیشه هام! دوستی به من گفت چه دلیلی داره طوری مینویسی که همه متوجه نمیشن! خوب بیا! اینم طوری که همه متوجه بشن! اما من دیگه کم کم دارم ایمان پیدا میکنم که هیچ وجودی نمیتواند اندیشه های منو درک کنه! هیچ وجودی! خلاصه افکارم خورده به بن بست!هر چه فکر میکنم!هرچه با اینو اون سرو کله میزنم…کارساز نیست! خویشتنم را نابود کردم که تازه اش کنم اما گُم شده!فعلا تم!
پ.ن:داش آکل داستانی از صادق هدایت و تفکرات تنهایی از ژان ژاک روسو(وقت کردید حتما بخوانید)
حوصله ندارم،خوابم میاد،عذر خواهم اگر هرزه نوشتم!میروم برای اجرای صیغه ی کپه گذاردن!