امروز: پنجشنبه,۲۰ اسفند, ۱۳۸۸

ارنستو چه گوارا ۵

چه گوارا به این نتیجه رسید:
که همه ی آن بیماریها
از یک مرض ناشی میشود
مرضی که زالو وار،خون یک یک آنان را می مکد
و هزاران بیماری دیگر دچارشان میسازد.
مرضی که اسمش “سرمایه داری” است
و میکروب آن،سرمایه دار است
نه یکی،نه دوتا،هزارها…
که بیشترشان ساکن آمرکا بودند
ولی به کمک ایادی خود
همه ی ثروت این مردم را به غارت میبردند
در حالیکه خود مردم
بر روی گنجهای سرزمین شان
از بی چیزی و نداری میمردند.
ادامه دارد…

ارنستو چه گوارا ۴

پزشک مطب نشین
از چهار دیواری کوچک خود بیرون آمد.
کوله باری پر از کتاب به دوش انداخت
گیوه هایی به پا کرد و راهی مطب بزرگتری شد
بسیار بزرگ بود
و حدودش از مرزهای آمریکای لاتین هم میگذشت.
از این شهر به آن شهر،از این ده به آن ده
گپی با این،گفتگویی با آن
نشستی در کلبه ی سرخ پوستی،گفتگو با کودکی شیطان
و در همین سفر ها،آنقدر نبض مریضها را گرفت
که مرض واقعی را پیدا کرد
مرضی که درمانش زیاد هم آسان نبود.
ادامه دارد…

برو یره

سلام…
یه زمانی بلاگم تبدیل شده بود به دفتر خاطره…زمانی که حس میکردم دیگه یکی پیدا شده بفمه که من چی میگم…چمیدونم…اصلا حوصله ندارم برم تو خاطرات…اما الان که اومد تو مدیریت بلاگ بینم چه خبر،ناخود آگاه نوشتم سلام… و پشت بند آن هم به یاده خاطره نویسی افتادم…حس میکنم شکستی عظیم خوردم! حس میکنم که دارم از یه بحران روحی عبور میکنم..نمیدونم چه مرگمه…نمیدونم چرا دیشب رفتم سراغ “داش آکل” و برای بار سوم یا چهارم خوندم! نمیدونم چرا چند دقیقه پیش غرق در کتاب “تفکرات تنهایی” شدم..نمیدونم چرا عصر شعری نوشتم کلی دوستان گفتند درد داره…چمیدونم! پریشانم! اصلا امیدی نیست! چه زود میرسد دردهای پیری!!! از صمیمی ترین دوستانم هم دوری میکنم…فقط من و پدرم و چهارتا کتاب و اینترنت! نمیدونم چه بنویسم؟!! از چه بگویم؟!! هر چی بگم تلخه! هر چه بنویسم تلخه!!یه زمانی میگفتم حتی به یه روزنه راضی ام! یه زمانی اصلا امکان نداشت خلاف ادب صحبت کنم! اما الان تمام مرزها رو شکستم! نمیدانم!در جدالم با خویش…با این اندیشه هام! دوستی به من گفت چه دلیلی داره طوری مینویسی که همه متوجه نمیشن! خوب بیا! اینم طوری که همه متوجه بشن! اما من دیگه کم کم دارم ایمان پیدا میکنم که هیچ وجودی نمیتواند اندیشه های منو درک کنه! هیچ وجودی! خلاصه افکارم خورده به بن بست!هر چه فکر میکنم!هرچه با اینو اون سرو کله میزنم…کارساز نیست! خویشتنم را نابود کردم که تازه اش کنم اما گُم شده!فعلا تم!

پ.ن:داش آکل داستانی از صادق هدایت و تفکرات تنهایی از ژان ژاک روسو(وقت کردید حتما بخوانید)
حوصله ندارم،خوابم میاد،عذر خواهم اگر هرزه نوشتم!میروم برای اجرای صیغه ی کپه گذاردن!

برجا گذاشتند مرا همرهان من

برجا گذاشتند مرا همرهان من
رفتند و کس نداد از ایشان خبر مرا
با هرکه آشنا شده ام در زمانه او
مُشتی به قلب من زد و سنگی به سر مرا
پای “معین” به چشم عزیزان دهر بود
گر بود جای لطف و صفا سیم و زر مرا

پ.ن:
به زندان خموش ویآس و ناکامی اسیرش کن
خدایا هر که بست از روی ما میخانه ی ما را

ارنستو چه گوارا ۳

چه گوارا در فکر بود
و سر انجام به این نتیجه رسید
که دردهای مردم با دوا درمان نمیشود
که ریشه ی این دردها در بچه ها نیست
در بزرگها نیست
در اجتماع است
در اجتماعی که او و میلیونها نفر دیگر زندگی میکنند
آخر کدام دارو؟کدام شربت؟کدام سوزن؟
گرسنگی را معالجه میکند،بد غذایی را درمان میبخشد
و نداری را از بین میبرد.
بی گمان دارویی هست؛اما نه این داروهای مسکن.
باید داروی موثری پیدا کرد!!
ادامه دارد…

بازیگر نمایش مضحک تقدیر

اعترافی است دردناک تر از زخم مرگ که دمادم از انتهای هر رگ من نقب میزند و مرا در منجلاب خونین بازگشتی نومیدوارانه غرق میکند.اعترافی است بسا سوزنده که:”در برابر هر حماسه من ایستاده بودم و مردی که اکنون با دیوارهای اتاقش آوار آخرین را انتظار میکشد”
در برابر هر حماسه ایستادم و به نیشتر نیشخندی مرگ را به زانو درآوردم.زندگی را سرودی کردم و به زیباتر آهنگی آواز دادم.همگان را چونان جلوداری در پس خویش کشانیدم و ترانه ی زیبای زندگی را به آنان آموختم.لبخند را نیشتری ساختم،امید را،حیات را،و به کوچکتر ضربه ای در کالبد مرگ از حبری خون او قلمی ساختم و سرود زندگی را پیروزمندانه بر درفش کاویان وجود خود ثبت کردم.من همه ی سبعیت ها،نامردمی ها،نامهربانی ها،دروغین عشقها،نفرتها،نومیدواری ها،ندامتها،همه را در این معرکه شکستم.ادامه دادم و گام پیش گذاشتم که به بینهایت فاصله ی ناپیمودنی خود و خویشتن خویش خاتمه بخشم.قدم گذاشتم…دریغ!بی تاملی که سرمست شکر پیروزی بودم.از هر ذره ی خاک من غرور چونان گیاهی نو رسته جوانه میزد و هر سلول پیکره ام امید را،پیروزی را فریاد میزد.بی آنکه بدانم در محیط نادانی خود به سرگشتگی چرخی میکنم.بازیگر نمایش مضحک تقدیرم و او هر لحظه به مضحکانه نیشخندی برایم کف میزند.برای همه نبردهای من،همه ایستادگی ها و همه تلخ کامی های من،همه امید من به آینده ای نه چنان دور که نزدیک چونان هرم بازدم مرگ!
“تلخی این اعتراف چه سوزانده است که مردی کشن و خشماگین در پس دیوارهای سنگی حماسه های پر طبلش دردناک و تب آلود از پای درآمده است.مردی که شب همه شب از سنگهای خاره گُل میتراشید”
باز ایستادم…به سرودی بر لب،به امیدی در دل،به استوار گامی که صدایش هر لحظه در گوش من طنین انداز میشد..ادامه دادم راه را،من ادامه دادم فریاد زنان:
“بگذار آفتاب نیز بر نیاید به خاطر فردای ما،اگر بر ماش منتی است.چرا که عشق خود فرداست،خود همیشه است”
خواسته یا به ناخواست میبایست این راه ناپیمودنی را طی کنم.با کوله باری بر دوش،تهی از همه نومیدی ها،و سرشار از حجم سبز همه ترانه ها،همه سرودها،حجم سبز بودن و زیستن و ادامه دادن.
راه دور مینمود اما برای رسیدن به نتیجه ی همه تلاشها میبایست ادامه دهم.بی آنکه بدانم نقطه ی پایان سفر من،ثمره ی همه تلاشها،پایان راه همه کشاکشها خود عینی خویشتن من،همان نقطه ی آغازین سفر من است.بی آنکه این حجم بینهایت تهی را اندک مایه ای درک کنم.ادامه دادم بی هیچ اندیشه ای که:
“من همان مرد بودم که جنازه ی خود را بر دوش داشت و خسته و نومید گورستانی می جست!!!”
پ.ن: مضمون از حضرت شاملو.

ارنستو چه گوارا ۲

ارنستو چه گوارا پزشک بود
پزشکی که مردم را دوست داشت
و شب و روز
بدون هیچ چشم داشتی
در چهار دیواری مطب خود
بیماران را معالجه میکرد.
او عقیده داشت
که از این راه به کشورش آرژانتین
و هموطنان فقیرش خدمت میکند
و امیدوار بود که با چنین خدمتی
میتواند ریشه بیماریها را بخشکاند
تا دیگر کسی را در پیرامون خود بیمار نبیند.
اما هر چه درمان میکرد
هرچه قرص و شربت و سوزن میداد
باز روز به روز بیماران زیادتر میشدند
و شمار مرگ و میرها بالا میگرفت.
ادامه دارد…

از قدیم گفتند که یارو عجب چرچیلیه ها

این چرچیل نه تنها شوخ بوده بلکه آدم بسیار حاضر جوابی هم بوده. و البته چیزی هم که واضحه این بوده که رابطه خوبی با خانمها نداشته و خیلی مایل بوده توی ذوقشون بزنه.
نانسى آستور (اولین زنى که در تاریخ انگلستان به مجلس عوام بریتانیاى کبیر راه یافته و این موفقیت را در پى سختکوشى و جسارتهایش بدست آورده بود) روزى از فرط عصبانیت به وینستون چرچیل (نخست وزیر پرآوازه وقت انگلستان ) رو کرد و گفت: من اگر همسر شما بودم توى قهوه‌تان زهر مى‌ریختم.
چرچیل (با خونسردى تمام و نگاهى تحقیر آمیز): من هم اگـر شوهر شما بودم مى‌خوردمش!
در مجلس عیش‌ حکومتى، وقتى چرچیل حسابى مست کرده بود؛ یکى ار حضار، که خبرنگار هم بود، از روى حس کنجکاوى حرفه ایش (فضولى براى سوژه تراشى) پیش او رفت که حالا دیگه حسابى پاتیل پاتیل شده بود، و در حالى که چرچیل سرش رو پایین انداخته بود و در عالم مستى چیزهاى نامفهومى زیر لب زمزمه مى‌کرد و مى‌خندید؛ گفت: آقاى چرچیل! (چرچیل سرش را بلند نکرد). بلندتر تکرار کرد: آقـاى چرچیل (خبرى از توجه چرچیل نبود)
(در شرایطى که صداش توجه دور و برى‌ها رو جلب کرده بود، براى اینکه بیشتر ضایع نشه بلافاصله سرش رو بالا گرفت و ادامه داد) شما مست هستید، شما خیلى مست هستید، شما بى اندازه مست هستید، شما به طور وحشتناکى مست هستید!
چرچیل سرش رو بلند کرد در حالیکه چشمهاش سرخ رنگ شده بودن و کشـــدار حرف مى‌زد) به چشمهاى خبرنگار خیره شد و گفت:
خانم …. (براى حفظ شئونات بخوانید محترم!) شما زشت هستید، شما خیلى زشت هستید، شما بى اندازه زشت هستید، شما به طور وحشتناکى زشت هستید! مستى من تا فردا صبح مى‌پره، مى‌خوام ببینم تو چه غلطى مى‌کنى ..!

ارنستو چه گوارا ۱

همه ی بچه های آمریکای لاتین
ارنستو چه گوارا را میشناسند،
مردی را که؛همه بچه های آمریکای لاتین را میشناخت.
مگر او که بود؟چه میکرد؟و چه میگفت؟
که بچه ها دوستش داشتند
و بزرگها به خونش تشنه بودند
بزرگهایی که فقر بچه ها از ثروت بادآورده آنها بود.
ادامه دارد…

نقاب

تو! انسان نیستی! چرا که چشمهایت با رنگ خون آشنا نیست.تو انسان نیستی چرا که نگاهت زهرآلود نیست.از برای تو مفهومی نیست که تو را بگویم؛چشمهایت سرشار از گرمی و مهربانی ست،سینه ات یک پارچه شور و شوق است،نگاهت به پاکی نگاهی کودکانه و کلامت آرامبخش همه بی کسی ها،همه تنهایی ها و نومیدی ها…دستهایت بیانگر تلاش،نامت سپیده دم تیرگیها و خودت معنای “بودن”…آری؛از برای تو مفهومی نیست که تو را برابری کند.عشقت شکست ستمگری و شعرت فریادی از سکوت،خاموشی ها و امیدی بر نومیدی ها.

تو انسان نیستی،تو هم جنس دیگران نیستی،روشنی،پاکی،درخشانی،حال آنکه همه خاموشند،تیره اند،همه مرده اند…آری؛همه در امتداد انجماد واژه ها مرده اند.در امتداد مرگ انسانیت،همه وقتی مردند که شعرها در جنگ با سکه ها شکست خوردند آنگاه بود که ارزش یک انسان به یک اصطبل محدود شد.در آن هنگام بود که تو از فرط بی کسی ها هجرت کردی به سرزمینی که به آن تعلق داشتی؛سرزمین نور،روشنایی،درخشندگی،سرزمین خورشید…

تو هرگز انسان نبودی،تنها فرشته ای بودی که نقاب یک انسان را بر چهره داشت.فرشته ای که آن را پاره کرد و به آسمان بازگشت.در کنار خورشید ماند،از برای او سرود.خورشید را سرود و کلامش نورانی شد.سخنش درخشید.نامش جاودان ماند.آنگاه من نام او را با عظمتی چون مفهوم “پدر” در قلبم سرودم.

تابستان ۱۳۸۲


طراحی پوسته: هومن معین
به قدرت: وردپرس فارسی.
Copyright 2004-2010 All Right Reserved
تمام حقوق محفوظ است 1389 - 1383
بهترین کیفیت تصویر 1024 در 768