امروز: پنجشنبه,۲۰ اسفند, ۱۳۸۸

حقت این است…

ای دل ساده بکش درد که حقت این است

اززمانه بشودلسردکه حقت این است

هرچه گفتم مشوعاشق نشنیدی

حال همچو پاییزبشو زرد که حقت این است

دیدی آخر دمِ مردانه به جزلاف نبود

بکش ارمردم نامردکه حقت این است

آنچه برعاشق دل خسته روا دانستی

فلک آخرسرت آورد که حقت این است

پ.ن:

شاعر نمیدانم کیست!اما میدانم هُمای اجرایی از این شعر داشته.

خدا را کجا یافتی مسافر؟

کوله ‌پشتی‌اش‌ را برداشت‌ و راه‌ افتاد.
رفت‌ که‌ دنبال‌ خدا بگردد و گفت: تا کوله‌ام‌ از خدا پر نشود برنخواهم‌ گشت.
نهالی‌ رنجور و کوچک‌ کنار راه‌ایستاده‌ بود، مسافر با خنده‌ای‌ رو به‌ درخت‌ گفت: چه‌ تلخ‌ است‌ کنار جاده‌بودن‌ و نرفتن؛
درخت‌ زیرلب‌ گفت: ولی‌ تلخ‌ تر آن‌ است‌ که‌ بروی‌ وبی‌رهاورد برگردی. کاش‌ می‌دانستی‌ آنچه‌ در جست‌وجوی‌ آنی، همین‌جاست…
مسافر رفت‌ و گفت: یک‌ درخت‌ از راه‌ چه‌ می‌داند، پاهایش‌ در گِل‌ است، او هیچ‌گاه‌ لذت‌ جست‌وجو را نخواهد یافت.
و نشنید که‌ درخت‌ گفت: اما من‌ جست‌وجو را از خود آغاز کرده‌ام‌ و سفرم‌ را کسی‌ نخواهددید؛ جز آن‌ که‌ باید.
مسافر رفت‌ و کوله‌اش‌ سنگین‌ بود. هزار سال‌ گذشت، هزار سالِ‌ پر خم‌ و پیچ، هزار سالِ‌ بالا و پست. مسافر بازگشت رنجور و ناامید. خدا را نیافته‌ بود، اما غرورش‌ را گم‌ کرده‌ بود…
به‌ ابتدای‌ جاده‌ رسید. جاده‌ای‌ که‌ روزی‌ از آن‌ آغاز کرده‌ بود. درختی‌ هزار ساله، بالا بلند و سبز کنار جاده‌ بود.
زیر سایه‌اش‌ نشست‌ تا لختی‌ بیاساید.
مسافر درخت‌ را به‌ یاد نیاورد. اما درخت‌ او را می‌شناخت.
درخت‌ گفت: سلام‌ مسافر، در کوله‌ات‌ چه‌ داری، مرا هم‌ میهمان‌ کن.
مسافر گفت: بالا بلند تنومندم، شرمنده‌ام، کوله‌ام‌ خالی‌ است‌ و هیچ‌ چیز ندارم.
درخت‌ گفت: چه‌ خوب، وقتی‌ هیچ‌ چیز نداری، همه‌ چیز داری.اما آن‌ روز که‌ می‌رفتی، در کوله‌ات‌ همه‌ چیز داشتی، غرور کمترینش‌ بود، جاده‌ آن‌ را از تو گرفت.
حالا در کوله‌ات‌ جا برای‌ خدا هست و قدری‌ از حقیقت‌ را در کوله‌ مسافر ریخت…
دست‌های‌ مسافر از اشراق‌ پر شد و چشم‌هایش‌ از حیرت‌ درخشید و گفت: هزار سال‌ رفتم‌ وپیدا نکردم‌ و تو نرفته‌ای، این‌ همه‌ یافتی!
درخت‌ گفت: زیرا تو در جاده‌ رفتی‌ و من‌ در خودم ، و پیمودن‌ خود، دشوارتر از پیمودن‌ جاده‌هاست …

پ.ن:
این داستان برداشتی است از فرمایش حضرت علی
“من عرف نفسه فقد عرف ربه”
آن کس که خود را شناخت به تحقیق که خدا را شناخته است…
در انتها اینکه : انسان وقتی بلند حرف می‌زند صدایش را می‌شنوند، اما هنگامی که آهسته صحبت کند به حرفش گوش می‌دهند. (پل رینو)

و داریم که: خدا در خویشتن پیداست!

از تهی سرشار

از تهی سرشار
جویبار لحظه ها جاری‌ست
چون سبوی تشنه کاندر خواب بیند آب
واندر آب بیند سنگ
دوستان و دشمنان را می شناسم من
زندگی را دوست می‌دارم
مرگ را دشمن
وای ، اما با که باید گفت این ؟
من دوستی دارم
که به دشمن خواهم از او التجا بردن
جویبار لحظه ها جاری‌ست

“حضرت اخوان ثالث”

تردید

احساس من در تنگنای روحم ضجه میکشد

و شکوهی در ژرفاژرف جانم فریاد میزند

گوییا از اندوه سرشارم.

من بین دیدار های تردید محصور شده ام

پیش رویم آینده ای موهوم

و پشت سرم دشنه ی خاطرات

عابری در چند گامی من بود!

دریغا!پای تا به سرم همه قندیل بسته بود

و عاجز بودم از ارتعاشی کوچک

او همراه با ثانیه ها گذشت

من همچنان در زندان تردید باقی مانده ام

امیدی نیست

چرا که روزنه ای نیست

من در فضای مه آلود تردید فریاد میزنم

و خویشتن من در زندان کالبدم

فریادی که شکوه مرا تهی میکند

شکوهی که جانم را از درون میسوزاند

خاطراتم را سوزانده است

و اینک امید مرا…

شکوه زهر آلنده ی عشق…

حقیقت…

آه،دیگر به تنگ آمده ام

از دروغ بستن به خویشتن

از انتظار بی حاصل حقیقت

همزیستی با اهرمنی که در وجودم رخنه کرده است

و مرا به جهنم عشق رهنمون است

دیگر بار خود را به دستهای شکننده ی مهر سپرده ام

حال آنکه پایان بی فرجام آنرا میدانم

آیا دریچه ای هست؟

تنها روزنه ای!!

تا بتوان باری دیگر به تابش امیدوار بود؟!

و از رکود و ظلمت رهایی یافت؟

یا این همان آخرین لحظه ی توقف است؟

نه! میتوان عبور کرد

چرا که باید عبور کرد

باید ظلمت را شکست

و از این جهنم دروغ آگین به بهشت حقیقت گریخت

باید خود را شکست

و از این زندان استخوانی به دیدار آزادی رفت

میباید که اهرمن ملعون نفس را

زیر گام خدایگان تنهایی خون آلود کرد

خویشتن گذشته را با همه وجود دروغینش

بر جای گذاشت

آنگاه به استقبال خود رفت

و بیان کرد:

“«این من است!…»”

پ.ن: چندی است در جدال با خویشتن بلند شدم،حسابی سر در گمم! دوستی ارزشمند عاشقانه برایم وقت گذاشت امشب؛خود را با من قسمت کرد؛به حرفهام گوش کرد؛حس کردم یکی پیدا شده که من رو درک کرده؛همجنس من بود و هم ساز من! دوستش میدارم!

انسان من

دیگر جایی برای ماندن نیست

اینجا ایستاده ام

و انسان من در نزدیکترین فاصله

که ثانیه ای دم نمیزند.

انسان از خویشتن تهی من

که در چهره اش مرگ لبخند میزند

کالبدش از عشق تهی

و نگاهش از آفتاب …

اینجا کانون انجماد است

و من روحی فسرده ام

روبرویم انسان تهی من

و پشت سرم بی کسی

“و تو ای زود آشنای دیریافته!!”

مرا نمیبینی!!…که این تنها شبحی از من است

نگاهم یخ زده است

و آتش کلماتت ای غریبه ی آشنا!  مرا ذوب میکند

این منم

با موجی از افسوس در سخنانم

و تبسمی تلخ در چهره ام

و الفاظ تو که مرا به زندان خاطرات محصور میکند

اینک زمان آن است که خود را از ناگفته ها تهی کنم :

ای پیدای پنهان

اینجا من ایستاده ام و قلبی یخ زده

آن دور دست تویی و آفتاب

روشن کن…

این وجود سرد مرده را…

گذر زمان

زمان چو باد و برق میگذرد

زمان چو فصل کوچ عقربه ها

بی هدف میگذرد

صدای بالهای عقربه ها

بر فراسوی زمان

ماورای ابرهای آسمان

آنسوی این آسمان بی کران

لحظه های زندگی را دیدنی تر میکند

لحظه ی کوچ پرستوهای غم از فصل دل

لحظه ی تلخ وداع عشق و قلب

لحظه ی هم بستری خار و گل

لحظه های زندگی چون برق و باد

لحظه های زندگی چون چرخش پروانه ای بر گرد شمع

تند تر ار لحظه ی دیدار شب تا آسمان

تند تر از انعکاس نور عشق

لحظه ها!لحظه های بی هدف میگذرد…

زندگی…

سلام…
دوستی برای من شعری خواند_شعری زیبا در وصف زندگی_…
شعر زیر:

زندگی یعنی پاییز؛ریزش موی درخت؛هق هق گریه ی باغ
زندگی یعنی آواز کلاغ؛آسمان تیره؛خفقان خورشید؛ابرهای خشک و خسیس
زندگی یعنی سیب؛سیب گندیده بر سر شاخه ی صبر
زندگی یعنی آب؟آب نه،بلکه سراب
زندگی یعنی گور؛گور مردی تنها؛ناله بیوه زنی؛زندگی آواریست بر سر خوشبختی
زندگی یعنی ایست؛یعنی آخر خط؛زندگی جرم است
زندگی یک نکبت بی فرجام است.

و من هم بعد از خواندن این شعر؛خواستم اینگونه بیانی داشته باشم:

زندگی یادواره ی زجرت روح خسته ی پاییز است؛خُستن(۱) چهره ی درختان به چنگال باد و غریبانه گریستن درختان بدانگاه که برگ برگ اشک میریزند .
فریاد نحس کلاغ در طلسم ثانیه ها و جادوی آسمان که هُرای(۲) پایکوبی ابرها را منعکس میکند.
انتظار بیهوده ی سیب است در قفس شاخه ی صبر که محتاطانه ردپای رود را دنبال میکند.
خود سرابی ست وهم آلود.
زندگی دخمه ی مردی است که پیکر آرمانهای بی رنگ خود را در آن به گوری میسپارد و ناله ی سرود و تبدار بیوه ی خوشبختی.
زندگی نقطه ی پایانی است بر بن بست سطور دفتر خاطرات من و تو.
و بی خودانه آغازی ست نا فرجام…

پاورقی:
۱)خستن: مجروح ساختن [بیشتر بدانید]
۲)هُرا:فریاد [بیشتر بدانید]

دوزخ

آن دم که مرا می زده بر خاک سپارید
زیره کفنم خمره ای از باده گذارید
تا در سفر دوزخ از این باده بنوشم
بر خاک من از ساقه انگور بکارید
آن لحظه که با دوزخیان کنم ملاقات
یک خمره شراب ارغوان برم به سوغات
هر قدر که در خاک ننوشیدم از این باده صافی
بنشینم و با دوزخیان کنم تلافی
جز ساغر و پیمانه و ساغی نشناسم
بر پایه پیمانه و شادی است اساسم
گر همچو همای از آتش عشق بسوزم
از آتش دوزخ نهراسم ،نهراسم
آن دم که مرا می زده بر خاک سپارند

شیرین لبی شیرین تبار

شیرین لبی شیرین تبار،مست می آلود خمار
مه پاره ای بی بندوبار،با عشوه های بی شمار
هم کرده یاران را ملول،هم برده از دلها قرار
مجنون مه رویان کنار،تویار بی همتا کنار
زلفت چو افشان می کنی،ما راپریشان می کنی
آخر من از گیسوی تو،خود را بیاویزم به دار
یاران هوار،مردم هوار،از دست این بی بندوبار،از دست این دیوانه یار ،از کف بدادم اعتبار
مِی میزنم، مِی میزنم، جام پیاپی میزنم ،هی می زنم ،هی می زنم
بی اختیار
کندوی کامت را بیار،بر کام بیمارم گذار،تا جان فزاید کام تو
برجان این دل خسته بشکسته تار


طراحی پوسته: هومن معین
به قدرت: وردپرس فارسی.
Copyright 2004-2010 All Right Reserved
تمام حقوق محفوظ است 1389 - 1383
بهترین کیفیت تصویر 1024 در 768