آه،دیگر به تنگ آمده ام
از دروغ بستن به خویشتن
از انتظار بی حاصل حقیقت
همزیستی با اهرمنی که در وجودم رخنه کرده است
و مرا به جهنم عشق رهنمون است
دیگر بار خود را به دستهای شکننده ی مهر سپرده ام
حال آنکه پایان بی فرجام آنرا میدانم
آیا دریچه ای هست؟
تنها روزنه ای!!
تا بتوان باری دیگر به تابش امیدوار بود؟!
و از رکود و ظلمت رهایی یافت؟
یا این همان آخرین لحظه ی توقف است؟
نه! میتوان عبور کرد
چرا که باید عبور کرد
باید ظلمت را شکست
و از این جهنم دروغ آگین به بهشت حقیقت گریخت
باید خود را شکست
و از این زندان استخوانی به دیدار آزادی رفت
میباید که اهرمن ملعون نفس را
زیر گام خدایگان تنهایی خون آلود کرد
خویشتن گذشته را با همه وجود دروغینش
بر جای گذاشت
آنگاه به استقبال خود رفت
و بیان کرد:
“«این من است!…»”
پ.ن: چندی است در جدال با خویشتن بلند شدم،حسابی سر در گمم! دوستی ارزشمند عاشقانه برایم وقت گذاشت امشب؛خود را با من قسمت کرد؛به حرفهام گوش کرد؛حس کردم یکی پیدا شده که من رو درک کرده؛همجنس من بود و هم ساز من! دوستش میدارم!